<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>خاطرات یک بسیجی زمان جنگ</title>
<link>http://memorial.blogfa.com/</link>
<description>اینها خاطرات یک بسیجی دوران دفاع مقدس است. فرمانده نبوده،عالیرتبه هم نبوده. فقط یک بسیجی بود.همین</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 08 Nov 2009 15:01:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>پیدا شدن سعید تاجیک</title>
<link>http://memorial.blogfa.com/post-61.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://www.yasinmedia.com/fa/images/stories/moharram2%5Byasinmedia.com%5D.jpg&quot; /&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;
&lt;/div&gt;&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;سلام&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;امروز پس از 23 سال تونستم یک دوست عزیز رو پیدا کنم واو کسی نیست جز شیر جبهه های جنگ یعنی سعید تاجیک.در مطالب قبلی واخیر خیلی از او یاد کردم. بعدا بیشتر توضیح می دم&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Sun, 08 Nov 2009 15:01:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=memorial&amp;postid=61</comments>
<dc:creator>memorial</dc:creator>
<guid>http://memorial.blogfa.com/post-61.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خاطرات جنگ - سال 1365- عملیات کربلای 5(مرحله دوم-بهمن ماه)</title>
<link>http://memorial.blogfa.com/post-60.aspx</link>
<description>

&lt;p style=&quot;text-align: justify; line-height: 150%;&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;1&quot; face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 14pt; line-height: 150%;&quot;&gt;خلاصه آن بعد&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 14pt; line-height: 150%;&quot;&gt; از
ظهر كذايي در آن منطقه قبل از شلمچه كمي پرسه زديم. شب شام دادند و سر پايي
خورديم. كم خورديم كه هنگام عمليات دچار بيرون روي نشويم. چند قرص ضد اسهال هم
انداختيم بالا(قرص دیفنوکسیلات)- جيره جنگي هم&lt;span&gt; 
&lt;/span&gt;در كوله پشتي مان داشتيم گفتند برويد در سنگر ها بخوابيد تا صدايتان كنيم.
در يك سنگر كه من رفتم بخوابم ابعادش حدود 2 متر در 6 متر بود ارتفاع هم حدود  یک 
متر يا كمتر. نمي دانم چند نفر در اين سنگر جا مي شوند ولي دقيقاً يادم هست كه ازته
سنگر چسبيديم به هم و دراز كشيدم تا در ورودي كه كاملاً گلي بود چون قبلاً باران
آمده بود ودقيقاً يادم هست كه اگر يكنفر خسته مي شد و در ته سنگر يك تكان مي خورد
همه نفرات تا سر سنگر آخ و اوخشان درمي آمد. خلاصه امكان خوابيدن مناسبي نبود ولي
فكر مي كنم يك چرت زديم. كه ما را صدا كردند حدود 11 يا 12 شب بود. بيرون آمديم و
سوار وانت هايي شديم پشت هر وانت حدود 15 نفر &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 14pt; line-height: 150%;&quot; dir=&quot;ltr&quot;&gt;–&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 14pt; line-height: 150%;&quot;&gt; ماشينها به خط دنبال هم راه افتادند. هيچيك
چراغشان روشن نبود و معمولاً شبهاي عمليات غير مهتابي انتخاب مي شد كه دشمن بو
نبرد. در آن ظلمات با ماشين هاي بدون نور حركت كرديم. بستن چفيه سفيد و ساعت ووسايل
زلم زينبو دار&lt;span&gt;  &lt;/span&gt;ممنوع است. تمامي وسايل از
جمله نارنجكها كه به كمر بسته مي شد و جا خشابي و . . . بطور با بند و. . . به بدن
محكم مي شد كه صدا ندهد. ماشينها هم همه گل مالي بودند كه برق نزنند در روز هم استتار&lt;span&gt;     &lt;/span&gt;باشند. از آن دور دستها نورهاي سفيد بلند مي
شد در حاليكه صدايش دقايقي بعد مي آمد. يعني آتش دهانه توپخانه ها يا محلي كه توپ
و خماره به زمين مي خورد و آتش آن در تاريكي مطلق منطقه مي پيچيد و ثانيه هايي بعد
ما صدا را مي شنيديم. به محض رويت نور ثانيه ها را مي شمرديم
(1001-1002-1003-1004-000 ) و سپس عدد بدست آمده يعني تعداد ثانيه ها را در ذهنمان
در عدد 330 (سرعت صوت) ضرب مي كرديم و مي فهميديم محل وقوع انفجار ياآتش توپخانه
چند متر با ما فاصله دارد ما كه نمي توانستيم متوجه شويم كجا مي رويم ولي مي
دانستيم در شلمچه هستيم. رسيديم به يك منطقه كه گفتند مي توانيدپياده شويد. پياده
شديم و دقايقي شايد حدود نيم ساعت نشستيم دور هم بچه ها با هم صحبت مي كردند و
خاطره مي گفتند. كمك بي سيم چي من در بند سري بود گويا كمي مي ترسيد. البته در دل
همه آشوب بود. احساس دل پيچه داشتيم. دل پيچه بخاطر آشوب دل بودو نگراني- اسهال در
اينجور مواقع شايع مي شد. نيم ساعت بعددوباره سوار ماشين ها شديم و رفتيم مقداري
جلوتر پياده شديم. ديگر صداي ترق و توروق شروع شده بود معلوم بود عده اي به خط زده
اند ما هم به خط و دوان دوان دويديم و رفتيم جلو خيلي راه نرفتيم يعني حدود
700،800 متر(شايد) مسير كاملا توسط دشمن به آتش خمپاره بسته شده بود صداي تيربارها
كه روي سر ما كار مي كرد مي آمد. بعضي&lt;span&gt;  &lt;/span&gt;ها
نيرو تركش مي خوردند و مي افتادند زمين ما مجبور بوديم سريع رد شويم و برويم جلوتر.
از دهانه هاي تعدادي از سلاحهاي دشمن تيرهاي رسام به سمت ما شليك مي شد. تيرهاي
رسام قرمز رنگ بودند وقتي شليك مي شدندمثل يك قطار و نوار قرمز دل آسمان را مي
شكافتند به سمت ما مي آمدند. در دل احساس ترس و واهمه ايجاد مي كردند. خمپاره ها
سفير كشان مي آمدند و وقتي غرش كنان نزديك مي شدند بند دلمان پاره مي شد و خيز مي
رفتيم و با هر صداي انفجار آه و ناله اي بلند مي شد و بعضي ها مثل گل پر پر شده و
به زمين مي ريختند. مقداري جلوتر پشت يك خاكريز زمينگير شديم با فاصله پخش شديم
پشت خاكريز كه هيچ حفاظ و جانپناهي نداشت. در پشت بي سيم غو غايي به پا بود. عده
اي كشف صحبت مي كردند- عده اي رمز بي سيم گروهانهاي ديگر هم با هم تداخل مي كرد.
بعضاً صداي عربي و عراقيها هم پشت بي سيم ميآمد. سعيدتاجیک  كه مسئول گروهان بود بايد
يكسره اينطرف و انطرف مي دويد. بقيه بچه ها پشت خاكريز زمينگير بودند. من هم مجبور
بودم با سعيد بدوم.بي سيم پشت من بود و پيامها را مي شنيدم و اگر با رمز اسم ما را
مي خواندند جواب مي داديم. ولي ماموريت ما تقريباً قرار بود صبح شروع شود لذا خيلي
ما را صدا نمي كردند فقط گاهي اوقات بي سيم چي گردان از ما موقعيت را به رمز مي پرسيد
و من هم از سعيدتاجیک مي پرسيدم و او مي گفت بگو مثلاً كنار فلان خاكريز يا كانال
هستيم. من هم با رمزي كه از اوضاع منطقه بلد بودم و حفظ بودم پاسخي مي دادم. سيفي
بي سيم چي فرمانده گردان بود ولي خيلي چيزي يادم نمي آيد از او. در آن اوضاع شلوغ
و پلوغ و صداهاي وحشتناك انفجارات خيلي سخت بود كه صداي بي سيم را مفهوم بشنوم. به
هر حال يكسره سعيد مي دويد از اين طرف اول حريم ما تا آخر حريم كه حدود 200،300
متري بود يا بيشتر و كمتر. چون تاريك بود و منطقه تماماً چاله چوله بود هي زير
پايمان خالي مي شد و زمين مي خورديم. تقريباً مرگ از يادم رفته بود. سعيد تاجیک كه
خيلي شجاع بوديكسره مي رفت بالا سر بچه هاي دسته و دلداريشان مي داد و سپس در
تاريكي از ديد آنها گم مي شديم. رفت و آمد ما بسيار در دل بچه ها اميد ايجاد مي
كرد. زيرا بچه ها با فاصله و يكي دو نفر ي پشت خاكريز بودند و نفرات طرفين خود را
نمي ديدند زيرا شايد حدود 10 متر با هم فاصله داشتند يا بيشتر و در صداي انفجار و
تير و هيچكس صداي ديگري را نمي شنيد بچه ها از ديدنمان شاد مي شدند من خودم در آن
زمان مسئله مرگ را براي خود حل كرده بودم و مي گفتم به هر حال اگر مقدر باشد كه
اينجا پايان كارمان باشد تير و تركش به ما مي خورد و مي رويم. تا زماني هم كه مقدر
نباشد اتفاقي نمي افتد. راستي كمك بي سيم چي من و همچنين پيك دسته هم همراه ما مي
دويدند. پيك وظيفه اش اين بود كه پيغامي را از سعيد بگيرد و به افراد سريعاً
برساند يا در صورتيكه مسئولين گروهانها وگردان درخواست اطلاعاتي كردند كه پشت بي
سيم نمي شد داد (به علت امنيتي) يا اگر لازم بود بين دو گروهان و دسته دست الحاق
داده شود پيك وظيفه داشت اين فواصل را بدود و برود و برگردد. كمك بي سيم چي من هم
براي اين بود كه اگر من تركش يا تير خوردم او وظيفه مرا به عهده بگيرد. ناگهان يك
خمپاره در نزديكي ما زمين خورد و كمك من تركش خورد. سر و صدايش در آمد. او را كنار
چند نفري كه در بالاي خاكريز بودند گذاشتيم. ولي زخمش &lt;span style=&quot;color: rgb(0, 0, 0);&quot;&gt;خيلي
عميق نبود&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;


</description>
<pubDate>Fri, 06 Nov 2009 18:48:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=memorial&amp;postid=60</comments>
<dc:creator>memorial</dc:creator>
<guid>http://memorial.blogfa.com/post-60.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یا امام رضا ادرکنی</title>
<link>http://memorial.blogfa.com/post-59.aspx</link>
<description>&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;embed width=&quot;450&quot; height=&quot;87&quot; src=&quot;http://codelist.persiangig.com/imaman/imam-reza-milad-2.swf&quot;&gt;&lt;/p&gt;
&lt;/body&gt;
&lt;/html&gt;</description>
<pubDate>Thu, 29 Oct 2009 14:17:45 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=memorial&amp;postid=59</comments>
<dc:creator>memorial</dc:creator>
<guid>http://memorial.blogfa.com/post-59.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>حالات روحي صدام در زمان جنگ تحميلي از زبان شاه حسين اردني</title>
<link>http://memorial.blogfa.com/post-58.aspx</link>
<description>
	&lt;div style=&quot;margin-bottom: 20px; text-align: justify;&quot; class=&quot;subtitle&quot;&gt;صدام
با افتخار من گفت : &quot;من (صدام) به کمک هيچ کشور عربي براي فتح ايران نياز
ندارم، روح سعد بن ابي وقاص در من حلول کرده است و بار ديگر، با اقتدار
شکستي تاريخ‌ساز را عليه فارس‌ها آغاز خواهم کرد&quot;.&lt;span style=&quot;background-color: rgb(255, 255, 0);&quot;&gt;.&lt;/span&gt;&lt;font size=&quot;2&quot; style=&quot;background-color: rgb(255, 255, 0);&quot;&gt;&lt;u&gt;صدام پس از حمله به
کويت به او گفته بود که به اين دليل از پوشيدن لباس نظامي پس از فتح کويت
خودداري کرده که در جنگ با اين کشور، مردي را در برابر خود نمي‌بيند و
آنچه باعث شد، او لباس نظامي در جنگ برابر ايران بپوشد، اين بود که با
مرداني بسيار آهنين و جنگي رودرو بودم.&lt;/u&gt;&lt;/font&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot; class=&quot;body&quot;&gt;صفحات گوناگون حماسه دفاع
مقدس ايران، آکنده از برگ‌هاي زريني است از حماسه دلاوري‌هاي رزمندگانی که
دشمن را در هشت سال مقاومت و ايثار، همواره به انفعال افکنده و آنان را
وادار کردند تا به درماندگي خود اعتراف نمايند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به گزارش خبرنگار «تابناك»، با سقوط خفت بار صدام و افشاي هزاران زاويه
پنهان و آشکار رخدادهاي جنگ تحميلي، آنچه امروز ديده مي‌شود و در برابر
چشم جهانيان قرار گرفته است، اقرار دشمنان به توانايي‌هاي مردان مردي است
که دوره‌هاي عالي جنگ را پشت سر نگذاشته، همه پيش‌بيني‌ها و محاسبات
دشمنان را باطل کرده و حماسه‌اي سترگ از خود و ملتي سرافراز به جاي
گذاشتند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;
دکتر &quot;الجنابي&quot;، محقق عراقي در گفت‌وگو با «تابناک»، بخش‌هاي ناگفته و
جديدي از واقعيات جنگ تحميلي هشت ساله صدام علیه ایران را بيان کرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://www.tabnak.ir/files/fa/news/1388/7/2/38073_247.jpg&quot; style=&quot;border: 1px solid ; width: 254px; height: 286px;&quot; /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;br /&gt;
&quot;الجنابی&quot; در آغاز این گفتگو گفت: شاه حسين اردني، همواره در تلاش بود، پس
از پيروزي انقلاب اسلامي ايران، خود را در کنار رژيم بعثي صدام قرار دهد.
او که پيش از انقلاب اسلامي از شاه ايران کمک‌هاي نقدي و غير نقدي دريافت
مي‌کرد، در آن شرایط براي اداره امور کشور خود، دست نياز به سوي صدام دراز
کرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تصوير معروف کشيدن توپ توسط وي و صدام عليه مواضع رزمندگان و شهرهاي
بي‌دفاع ايران، يادآور يکي از اين خوش‌خدمتي‌ها در برابر صدام و دلار‌هاي
نفتي عراق بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به گفته &quot;الجنابی&quot;، شاه حسين در بيان آغاز جنگ تحميلي مي‌گويد،صدام با
افتخار، تلفني به من گفت : &quot;من (صدام) به کمک هيچ کشور عربي براي فتح
ايران نياز ندارم&quot;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او به حسين اردني گفته بود:&quot; روح سعد بن ابي وقاص در من حلول کرده است و
بار ديگر، با اقتدار شکستي تاريخ‌ساز را عليه فارس‌ها آغاز خواهم کرد.&quot;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این پژوهشگر عراقی در ادامه افزود: حسين اردني همچنین  يادآور شده است که
صدام از هر گونه توهين به ملت بزرگ ايران دوري نمي‌کرد و همواره در
ديدارهايش با وي و سران خود فروخته عرب به اين مسايل اشاره مي‌کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در بخش‌هاي ديگري از اين ناگفته‌هاي دوران جنگ تحميلي، وي نقل مي‌کند که،
صدام پس از روبه‌رو شدن با نيروهاي ايراني در آغاز جنگ تحميلي از مقاومت
سنگين آنها در تعجب بوده و در نخستين ديداري که صدام با پادشاه اردن در
بغداد داشته است، به حسين اردني گفته است،&quot;  در محاسباتش دچار اشتباه شده،
اما مي‌کوشد آنها را رفع کند&quot;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وي با اشاره به اين که صدام از ضربات کوبنده نيروي هوايي ايران، دچار
شگفتي شده، صدام را چهار هفته پس از آغاز جنگ بسيار ملتهب و نگران ديده
است.&lt;img align=&quot;left&quot; src=&quot;http://www.tabnak.ir/files/fa/news/1388/7/2/38074_446.jpg&quot; style=&quot;border: 1px solid ; margin: 2px; width: 161px; height: 239px;&quot; /&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پادشاه وقت اردن در بخش دیگری از خاطراتش گفته است : &quot;اين وضعيت صدام با
يک سال پس از جنگ تحميلي و با آغاز حملات ايراني‌ها بيشتر شد، به گونه‌اي
که در این مدت، بيش از 65 درصد نيروي هوايي عراق نابود شده و در نبرد در
دريا، توان عراق کاملا از بين رفته بود. همچنين صادرات نفت اين کشور، دچار
مشکل شديدی بود و او از من خواست که بندر عقبه اردن را براي صادرات نفت و
واردات سلاح و کالا به عراق در اختيار حکومت وي گذارم.&quot;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حسين اردني در بيان حالات صدام در جريان عمليات کربلاي 5 مي‌نويسد: &quot;هجوم
ايراني‌ها براي گرفتن بصره، صدام را به شدت پريشان کرده بود، به گونه‌اي
که او براي نخستين بار پس از آغاز جنگ تحميلي از عراق بيرون رفت و چند
ساعتي را در نشست اضطراري سران عرب که براي اين عمليات تشکيل شده بود، در
«فاس» مراکش گذراند. در اين باره بايد گفت، اضطراب وي به اندازه‌اي بود که
من و حسني مبارک، به ديدارش در بغداد رفتيم؛ او شکست سنگيني در کنار شهر
بصره خورده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صدام به ما گفت که خود براي کنترل عمليات به بصره رفته است. ايراني‌ها به
اندازه‌اي سريع عمل کرده بودند که همه خطوط پدافندي شکسته شده بود. او در
آنجا مجبور به اين اعتراف شده بود که اکنون نه تنها گلوي حکومتش بلکه گلوي
حکومت بسياري از کشورهاي عربي به دست ايرانيان به شدت فشرده شده است.&quot; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&quot;الجنابی&quot; به نقل از شاه حسین می گوید: در آنجا حسنی مبارک از وعده ارسال
سلاح و نيرو و کمک‌هاي نظامي ارتش مصر در عمل به صدام خبر داد و من نيز سه
گردان پشتيباني را به همراه مهمات کافي در اختيار ارتش عراق گذاشتم و
اينها همه در حالي بود که خود شاه حسين نيز به آن اعتراف و آن را به صدام
گوشزد مي‌کند که نگران پيروز‌ي‌هاي ايرانيان است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وی افزود: و به اين ترتيب، صدام از همراهي شاه حسين بسيار سپاسگزاري و از
اين که اردن با همه امکانات در کنار او و حکومتش است، قدرداني مي‌کند و
مي‌گويد که پس از جنگ جبران خواهد کرد و ادامه داده بود که به نظر من، از
هر گونه سلاحي براي پيشروي به ايرانيان بهره برده است. به علاوه حسين
اردني با کوله‌باري از نوکري استعمار اين جهان را ترک کرد.&lt;br /&gt;&lt;div style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;
نکته ديگر آن که صدام، خصوصي به او گفته بود ايرانيان مرگ را همچون
آهن‌هاي ذوب شده در دستان خود نرم مي‌کنند و با چشم پوشي از جان خود،
آگاهانه به استقبال مرگ رفته و مواضع ما را مورد تهاجم قرار مي‌دهند. &lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;div style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
به اين ترتيب، پايان جنگ براي صدام به قول شاه حسين يک تولد دوباره بوده که وي را با آرامش بر حکومت خونريزش مستولي کرده است.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;img align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://www.tabnak.ir/files/fa/news/1388/7/2/38072_544.jpg&quot; style=&quot;border: 1px solid ; margin: 2px; width: 407px; height: 271px;&quot; /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;br /&gt;دکتر &quot;الجنابي&quot; مي‌افزايد: اسناد بسيار بي‌شماري از خيانت‌هاي شاه
حسين به ملت عراق و همکاري وي با صدام و جنايت عليه ايران اسلامي موجود
است که بسياري از آنها در کتابخانه ملي و سلطنتي اردن و در آرشيو سلطنتي
اين کشور موجود است. وي خيانت را تا به آنجا رسانده بود که زمينه انتقال
منافقين از خاک اردن را فراهم کرده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتني است، صدام براي نخستين بار پس از حمله به کويت تلفني به شاه حسين
گفته بود که به اين دليل پوشيدن لباس نظامي پس از فتح کويت خودداري کرده
که در جنگ با اين کشور، مردي را در برابر خود نمي‌بيند و آنچه باعث شد، او
لباس نظامي در جنگ برابر ايران بپوشد، اين بود که &lt;span style=&quot;background-color: rgb(255, 255, 0);&quot;&gt;وي با مرداني بسيار
آهنين و جنگي رودرو بود.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
</description>
<pubDate>Thu, 24 Sep 2009 21:31:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=memorial&amp;postid=58</comments>
<dc:creator>memorial</dc:creator>
<guid>http://memorial.blogfa.com/post-58.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>هفته دفاع مقدس گرامی باد</title>
<link>http://memorial.blogfa.com/post-57.aspx</link>
<description>&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://www.iraninsurance.ir/usrFiles/usrImages/defa%20copy.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Thu, 24 Sep 2009 20:05:30 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=memorial&amp;postid=57</comments>
<dc:creator>memorial</dc:creator>
<guid>http://memorial.blogfa.com/post-57.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خاطرات جنگ - سال 1365- شماره 7 - عملیات کربلای 5</title>
<link>http://memorial.blogfa.com/post-56.aspx</link>
<description>

&lt;h3 dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;line-height: 150%;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;1&quot; face=&quot;times new roman,times,serif&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; style=&quot;font-size: 14pt; line-height: 150%;&quot;&gt;عمليات
كربلاي&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; style=&quot;font-size: 14pt; line-height: 150%;&quot;&gt; 5&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/h3&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify; line-height: 150%;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;1&quot; face=&quot;times new roman,times,serif&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 14pt; line-height: 150%;&quot;&gt;در اين مرحله تا عمليات را يادم نيست. چه
كارها كرديم. سلاح تحويل گرفتيم. مراسم وداع با همديگر و هيچيك را يادم نيست و
متعجب هستم چطور يادم نيست. و خيلي چيزهاي را فراموش كردم. بعضي هايي را كه فراموش
كرده بودم هنگام نگارش خاطرات يكباره به يادم آمد. خلاصه از آنجا يادم هست كه در
يك خيابان بسيار طولاني به سمت خطوط شلمچه بوديم. تقريبااز صبح يا از ظهر بوديم در
طرفين اين خيابان سنگرهايي وجود داشت كه زير زمين بود. جاهايي كه سنگر ها در دل
زمين بودند, نشان اين بود كه در تير رس خمپاره و توپخانه دشمن هستيم. اينكه ما را
توجيه نكرده بودند بماند. تقريباً زياد نمي دانستيم منطقه اي كه پا مي گذاريم چه
جور جايي است فقط مي دانستيم كه در كنارمان گروهان سيدالشهدا و گروهان روح ا&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot; style=&quot;font-size: 14pt; line-height: 150%;&quot;&gt;…&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 14pt; line-height: 150%;&quot;&gt; هستند
و ماموريت ادوات پشتيباني خمپاره شصت و دوشكا و آر پي جي زني بود.من هم كه بي سيم
چي آقا سعيد بودم. حدس من اين بود كه شب و روز بعد سختي در پيش داريم و اگر زنده
بمانيم خيلي بايد بدويم به همراه سعيد حالا ديگر جنگ در مرحله خاصي بود عراقيها
اگر شب مواجه با يك عمليات گسترده از طرف ما و نيروهاي ايراني بودند, فردا صبح لشگرهاي
زيادي را جمع مي كردند و آن هنگام كه نيروهاي ما خسته شده بودند و ديگر نمي توانستند
بجنگند و بايد استراحت مي كردند و به عقب فرستادن مجروحين مي پرداختند, تازه پاتك
شروع مي شد و ما ْادريك الپاتك~ عمليات ما در آرامش دشمن شروع مي شد و اگر كارها
خيلي خوب پيش مي رفت و كمين دشمن متوجه نمي شد و يا اطلاعات عمليات آنها و خبر
چينهاي آواكس عربستان كه در خدمت عراق بود و اطلاعات ماهواره اي امريكايي متوجه
نمي شد(كه حال ديگر بعيد است كه فرض كنيم متوجه نمي شدند) عمليات با هجوم همه
جانبه لشكرها و گردانهاي زيادي شروع مي شد. از طرف ارتش جمهوري اسلامي هم پشتيباني
توپخانه اي و هواپيمايي و هوا نيروز صورت مي گرفت. بچه ها ي ما مي زدند به خط دشمن
و حجم سنگين آتش دشمن در اين مرحله بسيار بود. موانع دشمن در اين سالها خيلي
انبوهتر شده بود. حالا ديگر دشمن خاكريز هاي بسيار بلند طو لاني كه دژ مي گفتند
ايجاد مي كرد. حجم وسيعي از زمينهاي حد فاصل ما و خودش را آب مي بست و در آن انواع
موانع و ميله ها خورشيدي مي كاشت كه مثل ستاره چند پر بود و از انواع سيم خاردار و
ميادين مين هم استفاده مي كرد. سنگرهاي كمين دشمن كه گويا به كارخانه مهمات دشمن
مرتبط بودند. در منطقه شلمچه منطقه اي بود كه كانال ماهي مي گفتند دشمن آنجا را به
آب بسته بود و حجم گل و لاي خيلي زياد بود. خيلي از بچه ها همين جا شهيد شدند. ما
كه نيروهاي رزمنده جزء بوديم خيلي توجيه نمي شديم كه كل عمليات چگونه است و اهداف
عملياتي كل چيست و دقيقاً يك دورنما برايمان ترسيم نمي شد. خيلي هم راجع به توان و
استعداد دشمن چيزي گفته نمي شد. شايد بخاطر اينكه بچه ها كپ نكنند. خلاصه معمولاً
حجم برنامه هاي مذهبي و مداحي و جوانب صحراي كربلا زياد گفته مي شد و بچه ها هميشه
خود را مديون اسلام و امام&lt;span&gt;  &lt;/span&gt;و سيد
الشهداء(ع) مي دانستند و با همين روحيه رزمندگي و ايثارگري بود كه كم نمي آوردند و
در هنگامي كه سختي زياد مي شد و جسمهاي دوستان دريده مي شد و بدنها تكه پاره مي
شد، هم خود مجروحين و هم سايرين به ياد شهداي كربلا حضرت فاطمه زهرا(س) و تشنگي
لبان علي اصغر و دستهاي قطع شده اباالفضل و وفاداري وي به امام و سيراب شدن در
كنار حوض كوثر خود را نگه مي داشتند و به يكديگر سفارش آنرا مي كردند. افرادي كه
در حال شهادت بودند يكسره ذكر مي گفتند و در هنگام فشار درد يا مهدي يا زهرا و يا
حسين مي گفتند. البته بودند كساني كه درد به آنها فشار هايي مي آورد كه همه اينها
يادشان مي رفت. واقعاً شوخي نيست. آدم جسمش دريده شود.مثلاً تركش بزرگ به شكمش
خورده باشد و دل و روده اش شكافته و بيرون ريخته باشد يا پايش قطع شده باشد يا سر
و صورت و سينه و &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot; style=&quot;font-size: 14pt; line-height: 150%;&quot;&gt;…&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 14pt; line-height: 150%;&quot;&gt;.. دچار صدها تركش شده باشد و بعلت عدم وجود
امكان به عقب فرستادن و غيره چندين ساعت هم در آن بيابان و در شرايط غير بهداشتي
مانده باشد و به عبارتي بدنش از حالت داغي لحظات اول در آورده باشد و آنگاه از وي
انتظار ذكر داشت. ايمان بايد خيلي بالا باشد كه بشود تحمل كرد. وقتي عمليات شروع
مي شد ديگر نمي شد فرض كردكه همه آن پشتيباني هايي كه قرار بود برسد، حتماً برسد
خيلي احتمال داشت بچه ها بي آب و بي غذا بمانند يا امكان حضور آمبولانس در منطقه
نباشد يا بچه ها در محاصره بيفتند يا افرادي كه در دسته هاي رزمي وظيفه حمل مجروح
و متصدي بهداري هستند اصلاً خودشان سالم باشند كه بخواهند مجروحي را كمي عقب
بياورند يا اصلاً امكانات دانش و وقتشان تكاپوي رسيدگي به تعداد زيادي مجروح را
بكند. حتي ممكن بود خودشان كپ كرده باشند يا برانكارها را به دلايل مختلفي زمين
انداخته باشند و خود را سبكبار كرده باشد. واقعاً كه صبح پس از عمليات خيلي فجيع
است تازه هوا روشن شده و تو مي بيني چكاره اي. آيا اصلاً خاكريزي و جانپناهي وجود
دارد كه يك پناه موقت بگيري. اگر شب گذشته مهماتت را مصرف كردي، حالا امكانات
پشتيباني و لجستيكي رسيده است كه بتواني دوباره مقاومت كني؟ مهمات داري؟ خستگي
ناشي از عمليات كشنده شب قبل را چه كني؟ پاتك دشمن را كه قرار است تا ساعاتي ديگر
شروع شود و زمين و زمان را بهم بدوزد چه كني؟ مجروحين و دوستانت كه كنارت افتاده
اند و به شدت خونريزي دارند و اگر قدرتي داشته باشند مي نالند و اگر نداشته باشند
فقط با چشمان گريان يا چشمان خشك تو را نگاه مي كنند چه كني؟ مي تواني تصور چنين
وضعي را كني؟ شهيدها كه راحت كنارت خفته اند بي خيالش اما با دوست مجروحت چه &lt;span style=&quot;color: red;&quot;&gt;كني&lt;/span&gt;؟&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;


</description>
<pubDate>Fri, 18 Sep 2009 19:00:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=memorial&amp;postid=56</comments>
<dc:creator>memorial</dc:creator>
<guid>http://memorial.blogfa.com/post-56.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>راه اندازي سايت شركت پشتوانه آينده سازان</title>
<link>http://memorial.blogfa.com/post-55.aspx</link>
<description>
&lt;div style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;
&lt;/div&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;4&quot;&gt;سلام - امروز چهارده شهريورماه 1388 وآغاز فعاليت رسمي وبسايت &lt;a href=&quot;http://www.iranayandeh.com/cms/&quot; target=&quot;_top&quot; title=&quot;شركت پشتوانه آينده سازان&quot;&gt;شركت خدمات بيمه اي پشتوانه آينده سازان&lt;/a&gt; است.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;font size=&quot;4&quot;&gt;البته
هنوز سايت در اول راهه وخيلي مونده تا جا افتاده بشه . از دوستان محترم
تقاضا دارم نظرات سازنده خود را جهت بهبود روزافزون آن اعلام بفرماييد. البته اين سايت حرفه اي وتخصصي است وبه موضوع اين وبلاگ من ربطي نداره&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;font size=&quot;4&quot;&gt;&lt;font face=&quot;Tahoma&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;font size=&quot;4&quot;&gt;&lt;img style=&quot;width: 381px; height: 381px;&quot; src=&quot;http://www.iranayandeh.com/cms/images/M_images/flower.jpg&quot; /&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;font size=&quot;4&quot;&gt;&lt;img src=&quot;home/iranayan/public_html/cms/images/M_images&quot; /&gt;&lt;img src=&quot;home/iranayan/public_html/cms/images/M_images&quot; /&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Sat, 05 Sep 2009 18:18:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=memorial&amp;postid=55</comments>
<dc:creator>memorial</dc:creator>
<guid>http://memorial.blogfa.com/post-55.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خاطرات جنگ - سال 1365- شماره 6 - پياده روي شبانه </title>
<link>http://memorial.blogfa.com/post-54.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;   پياده روي شبانه&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;خلاصه در ادوات با بچه ها اخت شديم. آقا س&lt;/B&gt;&lt;B&gt;ع&lt;/B&gt;&lt;B&gt;يد يعني مسئول ادوات تماماً كمك و روحيه بود وقتي در كنار وي به عمليات رزم شبانه و مانور در روز و شب مي رفتيم اصلاً سختي را حس نمي كرديم. در پايان كارلطيفه و جوك گويي مي كرد. عليرغم اينكه از نظر مقررات حركت در پياده رويهاي شبانه خيلي درست نبود ولي در هر فرصت مناسبي كه خودش صلاح مي دانست، گوشي بي سيم را از من مي گرفت و با دهانش &lt;FONT color=#0000ff&gt;مارش عمليات&lt;/FONT&gt; و &lt;FONT color=#ff0000&gt;آهنگ گلبرگ سرخ لاله ها&lt;/FONT&gt; را مي زد. صداي عر عر خر در مي آورد تمام بي سيم چي ها صدايش را مي شنيدند مخصوصاً مراكز بي سيم استقراري كه بلند گو(پاور صوت) داشتند صداي سعيد را به طور جمعي مي شنيدند فرماندهان هم بدشان نمي آمد از اين شيرين كاري ها. سعيد با دهانش مارش وآهنگ ميزد بيست وتوپ. من يكبار ضبط كردم اما متاسفانه نمي دونم چي شد. كاش الان داشتم وآپلود مي كردم. &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;در هنگام حركتهاي شبانه كه قبل از عمليات ها در اردگاه كرخه يا اردوگاه كوزران كرمانشاه يا اطراف دوكوهه (هر 3 از اردوگاههاي استقرار لشگر 27 محمد رسول الله بود)، كه معمولا براي حفظ وارتقاي آمادگي رزمندگان انجام ميشد، همه در يك ستون حركت ميكردند ومدت طولاني (حتي از حدود اواخر شب تا طلوع آفتاب) پياده روي مي كرديم. همه مجبور بودند اصول حركت واستقرار را رعايت كنند. وسايل همراه بسيجي نبايد سروصدا ايجاد مي كرد(مثلا نارنجك وخشابهاي اضافي سرنيزه و.. تماما بايد به نحو خوبي به فانسقه وكمربند كيپ مي شد تا در طول حركت صدا نكند. اين مطلب مهم است چون در سكوت شب وقتي از نقطه رهايي خط خودي  رد مي شويم تا رسيدن به خطوط دشمن يا پشت آنها وايجاد درگيري سكوت مطلق حرف اول را مي زند. يك ذره صداي نابجا مساويست تا لو رفتن عمليات وخواندن فاتحه يك گردان وحتي كل عمليات. وقتي در &lt;U&gt;مانورها&lt;/U&gt; صدا خرت وخورت از وسايل بچه ها مي آمد ممكن بود فرمانده سكوت را بشكند وداد بكشد نگاه كن نگاه كن انگار يك گله گوسفند با زنگوله دارد در شب حركت مي كند( البته منظور توهين به شخصيت بسيجي نبود وكسي هم به دل نمي گرفت) معمولا در اين حركتهاي شبانه اهداف متفاوتي مد نظر بود:&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;1-   &lt;/B&gt;&lt;B&gt;آمادگي افراد با شب بيداري وكنار آمدن با بيخوابي&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;2-   &lt;/B&gt;&lt;B&gt;عادت كردن با اصول حركت وكار در شب&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;3-   &lt;/B&gt;&lt;B&gt;معلوم شدن اونهايي كه كور رنگي در شب دارند ونبايد با گروه به عمليات شبانه بيايند&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;4-   &lt;/B&gt;&lt;B&gt;تحمل تشنگي، گرسنگي وخستگي مفرط به طوري نزديكه غش كني&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;5-  &lt;/B&gt;&lt;B&gt;تحمل بار سنگين كوله پشتي كه بعضا در اين ستون كشي هاي شبانه با سنگ پر مي شد تا افراد در عملياتها بتوانند به اندازه كافي مهمات وجيره وادوات وبيسيم وسلاح وغيره را باخود حمل كنند آنهم بدون صدا&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;6-  &lt;/B&gt;&lt;B&gt;آمادگي براي هرگونه تك دشمن كه معمولا در اينگونه ستون كشي ها پيش بيني مي شد يك گروه از اركان گروهان يكهو در سكوت شب به ستون در حال حركت حمله كنند وشروع به تيراندازي شديد وانفجار بشكه هاي انفجاري فوگاز كنند تا هم ترس بچه ها بريزد هم با آتش سنگين تا حدودي اشنا شوند وبه اصطلاح كپ نكنند وهم به هرحال آمادگي مقابله را بيابند&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;7-  &lt;/B&gt;&lt;B&gt;از مهمترين اهداف هم يكي اين بود كه در شب افراد همديگر را خوب بشناسند ومنحرف نشوند. هميشه فرمانده مي گفت يك رزمنده بايد نفر جلويي خودش رو به دقت از روي نحوه راه رفتن در تاريكي بشناسه وفاصله اش با او كم نشه. چرا كه در اين صورت يك نفوذي دشمن ممكنه بين دو نفر قرار بگيره وبقيه گروهان رو ببره به مقصدي كه خودش مي خواد واونهم تله دشمنه ونتيجش تار ومار شدن.&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;بعضا اركان گروهان از اين بلاها هم سر بچه ها مي آوردند ويكهو يكي از بچه هاي زبل پر تحرك در يك فرصت مقتضي مثل زماني كه منور ميزدند وهمه خيز مي رفتند ونبايد به نور منور نگاه كنند( چون نور قوي پس ازخاموش شدن باعث ميشه تا مدتي جايي را نبينيد) در اين حالت كه معمولا سر بچه ها پايين بود يكهو يكنفر به اصطلاح نفوذي مي امد قرار مي گرفت در ستون ومثلا در يك پشت تپه يا جايي كه تشخيص ادامه ستون در جلو ممكن نبود ، بخشي از ستون به دنبال نفوذي مي رفت توي تله. در اين صورت اين گروه كوچك جدا شده گير دشمن فرضي مي افتاد وآي كتك مي خورد، آي كتك مي خورد. خيلي حال مي داد.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;البته همه وظيفه داشتند پشت سرشون روهم بپايند چون ممكن بود مابقي ستون در پشت سر شما را ببرند. اونوقت هم آخرين نفر ستون گم نشده وهم اولين نفر ستون گم شده مستحق تنبيه بودند كه باعث اين انحراف شدند. در اين گونه موارد به سرعت گروهان بايد با رعايت سكوت ودر گوشي به فرمانده كه معمولا در حاشيه ستون به سر وته ستون سركشي مي كرد اطلاع دهد. تا ستون را نگه دارند وتعيين تكليف شود.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;من كه بي سيم چي فرمانده بودم كارم زار بود . موقعي كه شدم بيسيمچي سعيد تاجيك يك عده گفتند گاوت زائيد چون هم خشنه وهم اينكه مثل وروجك در طول ستون صد بار ميدوه وميره سر ستون مياد ته ستون. البته اخلاقش اصلا خشونت آميز نبود ولي بسيار جدي بود ونعره هاش باعث ميشد كه بچه ها به خود بلرزند.( سن وسالي هم نداشتا. مثلا حدود 20 سال يا يكي دو سال كم وبيش داشت) اما شير بود. اما در مورد تند تند دويدن راست مي گفتند. اگر بخوام حساب كنيم هر چقدر بچه ها راه مي رفتند ما مجبور بوديم 2 يا سه برابر را ه بريم از سرستون به ته ستون. البته گاهي هم در حاشيه مسير مي ايستاديم تا بقيه رد بشند.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt; شمارش هم از اون چيزاي جالب بود. وقتي دستور شمارش رو در شب بصورت انفرادي به سر ستون يا ته ستون مي دادند فرد وظيفه داشت بسيار به آرامي برگردد ولحظه اي در نگ كند تا نفر پشتي برسد ودر گوشش بگويد  تا اوهم به نفر بعدي بگويد. البته اگر ازته ستون دستور شمارش مي دادند بايد فرد عدد را به جلويي بگويد. اولي در گوش دومي مي گفت يك. او به بعدي مي گفت 2 تا آخر. واي به حال گروهي كه مثلا100 نفرشان مي شد 99 يا مي شد 101 يعني اينكه يا يك نفر رو در يك فرصت مقتضي از ستون دزديده بودند يا يك نفر خودش را به عنوان نفوذي وبا دستور فرمانده از جاي ديگري داخل ستون كرده. توجه به اين نكته ضروري است كه عملياتهاي ما در شبهاي غير مهتابي انجام ميشد. يعني در ظلمات مثل قير. چرا كه دشمن دير تر متوجه شود ودچار كمين انها ولو رفتن وانهدام نشويم. به همين خاطر معمولا خشمهاي شبانه يا پياده رويهاي شبانه آرام هم در شبهاي غير مهتاب انجام مي شد. در صورت نا درت بودن تعداد افراد شمارش شده، بايد مي بوديد ومي ديد عنصر يا عناصر مسامحه كار كيا بودند وچه بلايي سرشان مي امد؟ حداقلش يك مسير طولاني كلاغ پر يا سينه خيز روي خار وخاشاك بيابان انهم با كوله پشتي وسلاح و... بود&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;اما چه شيرين بود تمامي اين تنبيهات. بسيجي هيچگاه خم به ابرو نمي آورد از تنبيه. چون به واقع كلمه به آن به عنوان تنبيه يعني آگاهسازي نگاه مي كرد. وهمش رو به عشق امام تحمل مي كردد. ممكن بود كتك بخوره اما بعد از مانور انگار نه انگار. همه با هم دوست ورفيق. كاش به قول سعيد ( جنگ دوست داشتني ) تموم نمي شد.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;پس از اتمام مانور كه معمولا به نماز صبح وصل مي شد بچه نماز را در بيابان به جماعت مي خواندند ويا به ارودگاه رسيده بودند  وآنجا مي خواندند. در آخر كار معمولا سعيد براي دسته خودمان يا براي كل گردان پشت بي سيم شيرين كاري در مي آورد. ازدل بچه ها هم سختي رو در مي اورد وعذر خواهي ميكرد. همه مي رفتيم براي استراحت كردن تا نزديك ظهر . در اينگونه موارد صبگاه هم نداشتيم وبچه ها از خستگي ترجيح مي دادند صبحانه هم نخورند. بعضيها كه زرنگ تر وپاستوريزه تر بودند. اول يك سري به حمام لشگر مي زدند(بشتر در دوكوهه كه فاصله تا حمام نزديك بود) وپس از استحمام مي خوابيدند. بقيه مثل مرده تا ظهر مي خوابيدند &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;نتيجه: ۱-  اينهمه سختي را بسيجي فقط  بخاطر يك تار موي امام تحمل مي كرد&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;          ۲- تنبيه در جبهه واقعا به معناي آگاهي دادن بود &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 04 Sep 2009 11:15:16 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=memorial&amp;postid=54</comments>
<dc:creator>memorial</dc:creator>
<guid>http://memorial.blogfa.com/post-54.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>لبخند بزن بسيجي</title>
<link>http://memorial.blogfa.com/post-53.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;اين تصوير ومشابه اين، يكي از تصاوير معروف آنروزهاست&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 217px; HEIGHT: 165px&quot; border=0 hspace=0 alt=&quot;لبخند بزن بسيجي&quot; align=baseline src=&quot;http://www.myimagehosting.com/72318fTM9-108012.pic&quot; width=282 height=190&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 01 Sep 2009 17:23:41 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=memorial&amp;postid=53</comments>
<dc:creator>memorial</dc:creator>
<guid>http://memorial.blogfa.com/post-53.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خاطرات جنگ - سال 1365- شماره 5- ادوات هليم</title>
<link>http://memorial.blogfa.com/post-52.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT size=3&gt;ادوات هليم!!!&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;يكي از تفريحات ما در گردان البته مواقعي كارزياد نداشتيم تفريحات سالم بود ويكي از بامزه ترينهاش سر به سر گذاشتن بچه هاي مخابرات با بچه هاي ادوات بود واز جمله آنها اينكه اتاق ما يعني مخابراتيها واتاق دسته ادوات سعيد تاجيك در موقعي كه در آپارتمان يا ساختمان شهيد كارور در دوكوهه بوديم جنب همديگر بود كه قبلا توصيفش كرده بودم اين هتل آپارتمان ما چگونه جايي بود. &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 280px; HEIGHT: 254px&quot; border=0 hspace=0 alt=دوكوهه align=baseline src=&quot;http://www.myimagehosting.com/72318fTM9-107959.pic&quot; width=354 height=274&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 261px; HEIGHT: 260px&quot; border=0 hspace=0 alt=&quot;ساختمانهاي دوكوهه وحسينيه شهيد همت&quot; align=baseline src=&quot;http://www.myimagehosting.com/72318fTM9-79746.pic&quot; width=313 height=178&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;صبحها شهردار آنروز بايد ميرفت جلوي گردان وصبحانه را كه از تداركات گردان توزيع مي شد تحويل بگيرد آخه يخچال واز اين جور قرتي بازيها كه نداشتيم&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/11.gif&quot; height=18&gt;. يكرروز صبح كه شهردار دسته ما يعني مخابرات رفته بود وصبحانه كه معمولا نان وپنير ويا كره مربا ويا تخم مرغ ونان واز اين جور چيزها بود تحويل گرفت وآمد بالا، هنوز شهردار ادوات نرفته بود پائين. اتفاقي وبدون قصد وبه شوخي توي راهرو بلند داد زده بود &lt;FONT color=#ff0000&gt;ادوات هليم. بدويد بريد هليم بگيريد. ادواتيها سريع بدوند پائين سهميه هليمشان را بگيرند.&lt;/FONT&gt; ناگفته نماند در تمام سالهاي جنگ من يادم نمي ياد كه هليم داده باشند. خلاصه شهردار ادوات بدو بدو يك ديك ورداشت وبدو رفت پايين وادواتيها هم كه شنيده بودند به دلشان صابون زده بودند كه آخ جون &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/14.gif&quot; height=18&gt;&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/28.gif&quot; height=18&gt;امروز صبحونه هليم ميل مي كنند. وقتي كه شهردارشان دماغ سوخته برگشت بالا حال خودش وهمه بچه هاي ادوات گرفته شده بود &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/40.gif&quot; height=18&gt;&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/21.gif&quot; height=18&gt;وما مخابراتيها كه مثلا الكي با هم كركري داشتيم كلي هواي نفسمان جلا پيدا كرد . اين موضوع شد نقل مجلسمان وچپ وراست بچه ها داد مي زدند ادوات هليم. اين موضوع به تمام گردان هم رسيد. آي ما مي خنديديم.ما مخابراتيها فكر مي كرديم بنده خداها خيلي ساده هستند.البته در جبهه بچه ها دروغ نمي گفتند ولي اينجا ديگه به عنوان تغيير ذائقه و واقعا بي غرض اين حرف رو زده بود واصلا فكر نمي كرد ادواتيها جدي بگيرند&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 31 Aug 2009 20:24:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=memorial&amp;postid=52</comments>
<dc:creator>memorial</dc:creator>
<guid>http://memorial.blogfa.com/post-52.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
