X
تبلیغات
خاطرات یک بسیجی زمان جنگ - خاطرات جنگ - سال 1365- عملیات کربلای 5(مرحله دوم-بهمن ماه)

خاطرات یک بسیجی زمان جنگ

اینها خاطرات یک بسیجی دوران دفاع مقدس است. فرمانده نبوده،عالیرتبه هم نبوده. فقط یک بسیجی بود.همین

خاطرات جنگ - سال 1365- عملیات کربلای 5(مرحله دوم-بهمن ماه)



سعید تاجیک نفر سمت راست البته بعد از 23 سال

سعيد تاجیک به بچه ها دستور داد كه همگي با سر نيزه و بيلچه هاي كوچك و كلاه و هر چيزي كه دارند در دامنه خاكريز براي خود گودالي درست كنند و پناه بگيرند. البته نياز به گفتن هم نداشت . غريزه و ترس از تركش افراد را به اين كار وا مي داشت. خلاصه مقداري كه اينور و آنور مي دويديم در دامنه خاكريز در چاله اي پناه مي گرفتيم و كمي مي نشستيم. سعيد آنقدر با انگيزه و با روحيه بود و جوك مي گفت كه ما بسيار به حال مي آمديم. خودش مي گفت فردا صبح خواهيد ديد چه پدري از دشمن در مي آوريم. سعيد بيشتر دوشكا دوست داشت و آرپي جي هم مي زد. هر سلاح دسته را تا حدي بلد بود. شايد هم خوب بلد بود. در يكي از نقاط همين مسير در بالاي خاكريز داخل يك سنگر گوني ساز قرار گرفتيم. نمي دانم كي درست كرده بودند. فضايش حدود 1 متر مربع بود و اگر داخلش مي نشستيم سرمان محفوظ بود. و تمامي بدنمان حفظ مي شد. مگر اينكه خمپاره صاف مي افتاد داخل همان سنگر يا اينكه احتمالاً يك تير مستقيم تانك از روبرو دقيقاً به همان نقطه مي خورد.من و سعيد و پيكش داخل سنگر نشستيم. اين پيك آقا سعيد يك آدم مزخرف عتيقه اي بود. گويا سپاهي بود. البته تعدادسپاهیهای خوب زیاد بود. این یکی عتیقه ای بود اما و خيلي پر مدعا. حرفهاي گنده گنده مي زد. در عمليات توصيه مي شد كساني كه سپاهي هستند و نبايد لباس فرم سپاه به تن داشته باشند.اوراق هويت سپاهي هم نداشته باشند تا اگر اسير شدند شكنجه شان نكنند. دشمن راجع به سپاهيان خيلي سختگير بود و ما مي شنيديم اگر يك پاسدار اسير شود ديگه با باش در آمده است. البته بسيجي ها را هم اذيت مي كردند نسبت به سربازان و ارتشيان. ولي با سپاهيان برخورد سختي مي شد به عنوان اينكه اينها سر سپرده خميني هستند و مسئوليت ادامه جنگ بااينهاست برخورد سخت تر بود. كسي از پاسداران در عملیات لباس سپاه نمي پوشيد. مثلاً آقا مجيد محسني و يوسف سيفي و فرماندهان دسته و گروهان و گردان. اما اين فرد كه خيلي پرمدعا بود شب عمليات يك پيراهن فرم سپاه پوشيد با آرم روي سينه. هر چه ما و مسئولين گفتيم در بياورد گوش نداد و يك بحث به اصطلاح ارزشي و اعتقادي را پيش كشيد كه عشق من سپاه است من نمي ترسم كه بخواهم لباسم را در آورم. ما هم گفتيم عجب آدم شجاعي است. هنگامي كه در آن سنگر بوديم يا در مسير مي دويديم من آثار ترس را ديدم كه بر وي مستولي مي شد. تقريباً قدرت تصميم گيري و كنترل خود را از دست داده بود و زير لب به عراقيها فحش مي داد. فحش هاي خيلي ركيك به مادر و خواهر و زن و دختر صدام نثار مي كرد. سعيد مي گفت فحش نده دليلي ندارد زبانت با به هتاكي باز كني و اثري هم ندارد. ولي او فحش مي داد. دست خودش نبود کنترلش رو از دست داده بود. يادم هست كه رضا احمدي (كه بعداً در پادگان خاتم بچه ها اسمش را گذاشتند احمديblack چون سياه بود) او هم آمده بود توي همين سنگر به نظرم نیروی آزاد دسته بود در ادوات. به هر حال آمده بود و دقايقي پيش ما بود.ناگهان در بي سيم به رمز شنيدم كه گروهان روح الله سمت چپمان زمينگير شده و احتمالاً بين ما و آنها فضاي خالي وجود دارد آنها هم تقريباً حالت گمشدگي دارند با آدرسهايي كه داده مي شد چنين فهميديم. به سعيد ماموريت داده شد كه با گروهان روح الله مسئولش غلام خاوري بود دست الحاق بدهد كه هم آنها از حالت سر درگمی خلاص شوند و هم فاصله ما با نيروهاي دو گروه پر شود و فردا صبح قيچي نشويم. سعيد با اطلاعاتي كه از منطقه داشت گفت آنها حدوداً 100 متر با آخرين نفرات ما فاصله دارند . شنيده بوديم آنها حتي يك جانپناه ناقابل هم ندارند و دارند زير آتش دشمن تلف مي شوند به هيچ خاكريزي هم دسترسي ندارند.

سعيد به پيك كه نامش را نمي دانم دستور داد كه اين مسيري را كه مي گويم بگير و صد متر برو جلو به بچه هاي گروهان روح الله مي رسي خودت را به غلام خاوري معرفي كن. دست گروهان آنها را بگير و بياور تا كنار اين خاكريز و با هم الحاق حاصل كنيم. آن برادر پاسدار بظاهر شجاع تا شب قبل، ناگهان به لرزه و رعشه افتاد و گفت برادر تاجيك من زن و بچه دارم . آتش زياد است امكان ندارد من سالم برسم به آنها حتماً كشته مي شوم. سعيد گفت چي شنيدم؟ تو خودت داري براي خودت تكليف تعيين مي كني؟ بتو دستور مي دهم همين الان بروي گفت برادر سعيد بي خيال شو. زد زير گريه كه بچه من هنوز نوزاد است. من نمي خواهم بميرم. سعيد ناگهان يك نهيب وحشتناك زد و سعيد موقعي كه جدي مي شد خيلي آمرانه و قوي صحبت مي كرد شجاعت از وجودش مي باريد. داد زد فلان فلان شده بچه هاي مردم كه مثل تو زن و بچه دارند يا پدر و مادر چشم انتظار دارند وسط جهنم دشمن گير كرده اند و يكي يكي شان دارند مي ريزند زمين. آنوقت تو وايستادي جلو من از زن و بچه خودت مي گويي؟ كي برايت دعوت نامه فرستاده بود كه بيايي جبهه و بشوي پيك من مگر به آنجا رسيده ايم كه شما آدمهاي بزدل را بزور بياورند به جبهه ؟ خجالت نمي كشي كه ادعا مي كني و لباس فرم مي پوشي ميايي عمليات؟ او آرام گريه مي كرد و سرش پائيم بود. من به آرامي به سعيد گفتم من حاضرم بروم. ولي او اجازه نداد و گفت امكان ندارد تازه كمكت هم مجروح شده. حضور تو در كنار خودم مهمتر است. رضا احمدي هم كه بچه شجاعي بود به آرامي لبخند مي زد. خلاصه با نهيب بعدي سعيد تاجيك پيك وي از جانپناه خارج شده و به سمتي كه سعيد نشان داده بود در تاريكي شب و زير سفير گلوله ها ي خمپاره ها گم شد. حدود 10 دقيقه ديگر برگشت و به ما گفت آنجا كه شما گفتيد هيچكس نبود. ما هيچيك ته دلمان باور نكرديم كه او حتي ده متر هم از ما دور شده باشد ولي كسي به رويش نياورد. سعيد گفت ديگر به خدماتش نياز ندارد و گفت كه در همان سوراخ بماند.

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 23:31  توسط گنگ خوابدیده  |