.....يادم آمد كه جاده شوشتر چقدر نا امن بود(به ما اينطور مي گفتند)بطوريكه ما ها كه غريب بوديم مي ترسيديم سايرين و در راه مانده ها را سوار ماشين كنيم. يكروز من و راننده با هم از اهواز به سمت پادگان مي آمديم حدود ظهر بود. جاده خيلي خلوت بود. ماشين هم سرعت زيادي نداشت ناگهان در فاصله مثلاً دويست متر ديديم يك مرد دراز به دراز روي عرض جاده مقابل ماشين ما خوابيده روي آسفالت. راننده به سرعت زد به روي ترمز و خلاصه قبل از رسيدن به فرد، ماشين ايستاد. فرد از روي زمين بلند شد و التماس كنان گفت مرا هم با خودتان ببريد. من مردم هر چقدر اينجا ايستادم و التماس كردم كسي مرا سوار نكرد. چاره اي نداشتم اينكار را كردم كه يا مرا بكشيد يا بايستيد و مرا سوار كنيد. راننده ما(رضا رزاقي) خيلي عصباني شد و شروع به فحش و دري وري به مرد كرد. خيلي عصبي بود. آخر ش هم گفت امكان ندارد ترا ببرم. هر چه فرد التماس كرد منهم از وي خواستم كه او را سوار كنيم قبول نكرد به هر حال آن بدبخت آنجا كنار جاده ماند.
بگذريم- در آن تابستان كه در تخريب بوديم مدتي با مسعود منتظميان كه حالا دوست صميمي مان بود رفتيم منزل آنها در آبادان. ادامه دارد. دنبال بقيه اش مي گردم نميدانم تايپ شده يا نه؟

