آنقدر در غم فراغ دوستان شهيد مثل اميري و سايرين كه كمتر با آنها رابطه داشتم مي سوختم كه تصميم گرفته بودم حتماً شهيد شوم. حتماً آنقدر مخلص شوم و از فكر خطا و . . هم دوري كنم كه خداوند انشاالله در عمليات آينده مرا لايق خود كند. به وضوح در قران از شهيد و زنده بودن او و اينكه نزد خدا روزي خاص دارند مطلب آمده و ما رزمندگان خود را مصداق آن مي دانستيم . امام خميني هم اينرا به مردم مي گفت و اين روحيه را تقويت مي كرد. ما دنبال ْجنات تجري من تحتها الانهار~ مي گشتيم.دنبال ماء طهور بوديم-حوض كوثر را تصور مي كرديم كه ائمه اطهار دور آن جمع هستند حضرت فاطمه زهرا(س) و علي عليه السلام و امام حسين (ع) را تصور مي كرديم به محض تير خوردن فرد و شهيد شدنش گويا دست دراز مي كردند و روح شهيد را با خود مي كشيدند و كنار حوض كوثر او را با جامي از آب گواراي بهشت سيراب مي كردند.ما مي گفتيم كه اگر شهيد نشديم حتماً به اندازه كافي خالص نشده ايم. نا خالصي آدم را سنگين مي كند و نمي گذارد آسماني شويم. زمينگير مي شويم. بايد خود را شستشو روحي دهيم من به ياد خطاها و گناهانم مي افتادم و يقين مي كردم علت همانهاست همان بندها و زنجيرها ست كه پاهاي مرا به زمين زنجير كرده اند. اينها همه ناشي از روح پاك جواني بود كه اصلاً تصور زيادي از گناهان فراوان مردم و مسن تر ها نداشتيم- از كلاهبرداري-از دزدي0 از زناي به عنف-از زناي با رضايت- از زناي چشم(نگاه به نامحرم) از سرقت-از حق و ناحق كردن- از قتل-از انواع تجاوزات تصور زيادي نداشتيم و هيچگاه مرتكب آن نشده بوديم- لذا گناهان و خطاهاي خود را خيلي بزرگ مي ديديم.دروغ-غيبت-بدگماني نسبت به سايرين-حداگثر نگاه به نامحرم كه آنهم به سرعت چشم خود را به زمين دوخته و استغفار مي كرديم-چقدر ناله مي كرديم-احساس نامطبوع از زنده ماندن داشتيم-آنهمه تلقينات بسيار تاثير داشت-روحيات مان به جوانهاي امروزي هيچ نمي مانست البته در بعد جبهه و جنگيدن اينطور نبود و واقعاً نشاط جواني در وجودمان بود .در سپتاي اهواز كه بوديم دوستان خوبي داشتم برادر سجادي از بچه هاي اهواز بود بسيار خندان و خوشرو بود هميشه با حالت خنده مي گفت دوست دارد بيايد تهران زن بگيرد. آرزو داشت دختري را نشان كند و بيايند دو نفري يك حاج آقا پيدا كنند و سه نفري بروند بهشت زهرا سر قبر شهداء يك خطبه عقدي بخوانند بروند زندگي كنند. او در كارخانه سپنتا اهواز كارگر بود. حقوقش را از آنجا مي گرفت ولي در تخريب و بسيج كار مي كرد.خيلي شوخي مي كرد و ما رامي خنداند ولي بچه جلفي نبود و بسيار با حجب و حيا بود.بعدها شهيد شد در حاليكه ازدواج نكرده بود.در تخريب ايشان كلاسهاي رساله و احكام هم مي گذاشتند.
شبها بعضي از بچه ها اهل نماز شب خواندن بودند. مدتي من هم مي خواندم. هر چه سعي مي كردم كه تمركز زياد داشته باشم نمي شد. نماز شب هم طولاني بود وقتي شروع ميكردي تماماً منتظر بودم زودتر تمام شود. ديدم فايده ندارد ديگر نخواندم حس كردم فقط تحمل سختي اش نصيب من مي شود. ديدم تعدادي ديگر از بچه ها هم همين نظر را دارند. ولي بعضي ها هم جداً مي خواندند. خدا عالم است. گاهي اوقات سر به سر بعضي ها مي گذاشتيم. يك سعيد فخر الدين داشتيم. بچه شاد و با صفايي بود. بچه همان مناطق جنوب بود .گاهي اوقات هم شبها نماز شب مي خواند-روزها سر به سرش مي گذاشتيم مي گفتيم رفتيم برويم دستشوئي ديديم سعيد سر يخچال با ولع زياد آب يخ مي خورد- و مي گويد آخيش داشتم مي مردم. اين نماز شب هم آدم را چقدر تشنه مي كند
. يا اينكه مي گفتيم سعيد هر وقت نيمه شب بيدار مي شود مي خواهد بود نماز شب بخواند پاي تمام بچه ها را لگد م مي كند و آنها را بيدار مي كند كه متوجه شوند كه سعيد دارد مي رود براي نماز شب
. سعيد فخر الدين به گمانم در عمليات بدر بود كه رفت براي عمليات و ديگر باز نگشت گويا مفقودالاثر شد . يك برادر منوچهر مومني داشتيم كه بسيار بچه مومني بود مداح هم بود و اشك ملت را خوب در مي آورد. او هم در بدر مفقود الاثر شد.در آن اواخر در پادگان درب خزينه بوديم. گاهي اوقات مي آمديم به مقر اصلي مهندسي كه سيلوي اهواز بود حالا ديگر وضع آنجا مثل سال 61 نبود. حالا ساختمانهاي مناسبتري ساخته بودند. حمام نمره با تعدادي دوش ساخته بودند. ما هم هر وقت مي آمديم سيلو سعي مي كرديم يك حمام مناسب هم برويم. امكاناتش بد نبود. ما در پادگان درب خزينه حمام درست و حسابي نداشتيم. آبگرم كن هايش خراب بود، بعضاً سرد بود(در زمستان) شرايطش جالب نبود. يكبار كه مي آمديم سيلو تصميم گرفتيم با بچه ها منجمله رضا كيايي و قدياني كه از پيت حلبي كه در ورودي مي گذاشتند و پر از بسته هاي داروي نظافت بود مقداري داروي نظافت يا واجبي كش برويم. نمي دانم چرا به عقلمان نرسيد كه از مسئولين بخواهيم برايمان بياورند شايد چون بچه سال بوديم خجالت مي كشيديم. خلاصه هر يك از ما بطوريكه كارگر مسئول حمام متوجه نشوند چند بسته واجبي بلند كرديم و پس از استحمام با خود بيرون آورديم و سپس همه را داخل يك بسته پلاستيكي ريختيم. گذاشتيم پشت ماشين. چون تعدادمان كه رفته بوديم شهر حدود 10 نفر مي شد اكثر ما پشت وانت نيسان نشستيم. راننده نيسان فردي بنام رضا رزاقي بود كه تازه گواهينامه گرفته بود خيلي محتاط هم بود. البته خيلي هم نابلد. در مسير جاده شوشتر كه مي آمديم وانت خراب شد. هر كاري كرد نتوانست درست كند شب شد (يا شايد هم اصلا شروع حركتمان در شب بود)قبلاً گفتم كه جاده شوشتر حتي روزها هم نا امن بود. كسي به كسي كمك نمي كرد. خلاصه شب هر كاري كرديم ماشين درست نشد. ما مجبور شديم تا صبح در كنار جاده بمانيم(اين موضوع مربوط به فصل زمستان بود كه شبهاي جنوب تقريباً سرد است) خلاصه تصميم گرفتيم پشت وانت به هم بچسبيم و بخوابيم . رضا كياني سرش را گذاشته بود روي واجبي ها. يكباره براثر تكان و بلند كردن سر و محكم زمين گذاشتن سرش پودرها ي نظافت به هوا بلند شد و به سر و چشم و حلق خود ش و سايرين رفت و كلي باعث حنده و تفريح سايرين شد. يكسره اخ و تف مي كردند و سرفه. بهر حال كم كم هوا سرد شد و امكان خوابيدن نبود مجبور شديم و راه برويم يا كمي بدويم چيزهاييي كه گيرمان آمد آتش روشن كرديم و آتش خاموش شد و يخ كرديم تا صبح و با روشن شدن هوا كه توانستيم با ماشينهاي گذري خود را به پادگان برسانيم. پوستمان كنده شد. واقعاً چه نعمتي است محل خواب و زندگي در شب مخصوصاً زمستان.![]()
![]()

