تبليغاتX
خاطرات یک بسیجی زمان جنگ

خاطرات یک بسیجی زمان جنگ
 
اینها خاطرات یک بسیجی دوران دفاع مقدس است. فرمانده نبوده،عالیرتبه هم نبوده. فقط یک بسیجی بود.همین

خلاصه از ظهر تا دم غروب مثل مرده ها با تشنگي مي خوابيديم. نزديك به افطار كم كم به جنب و جوش مي افتاديم. يك گوني خاكشير و يك گوني شكر هم به ما داده بودند 10 نفري مي شديم . نزديك افطار يك شربت با اسراف بچه ها درست مي كردند از فرط تشنگي افراط مي كردند. آخرش هم زيادي اش را مي ريختند جلوي محوطه كه خاكها بنشيند. از پادگان هم افطاري و سحري مي فرستادند. از نظر غذا بد نبود مي رسيدند.در همين اثناء ماموريت پيدا كرديم برويم سپنتاي اهواز. نزديك كارخانه سپناي اهواز يك ساختمان بود كه در اختيار تخريب بود ما رفتيم آنجا .در اين محل ساختمان داشتيم و كولر گازي و شرايط مناسب حمام بهداشتي كاشي شده و توالت بهداشتي. آنجا حالت مقر داشت برايمان قرار بود در مناطقي كه از عملياتهاي قبلي باقيمانده بود و مربوط به زماني بود كه عراقيها خيلي جلو آمده بودند و مين كار گذاشته بودند و حالا كه آنها را عقب رانده بودند بايد اين ميادين مين خنثي مي شد. در زمان رياست جمهوري بني صدر كه فرمانده كل قوا هم بود و اختيار ارتش و نيروهاي مسلح را داشت و البته روابطش با سپاه خوب نبود و از پشتيباني سپاه دريغ مي كرد كه اين خود داستاني دارد كه مي گويند حتي سقوط خرمشهر هم با تدبير بني صدر انجام شده بود و او از بچه هاي سپاه در خرمشهر حمايت نكرد و اجازه فرستادن مهمات و نيرو را صادر نكرد. بچه هاي سپاه حتي محتاج يك خشاب فشنگ و يك گلوله آرپي جي بودند و مي گفتند به ما برسانيد تا ما نگذاريم عراقيها شهر را از ما بگيرند. اما بني صدر دريغ كرد و با تحريم او بچه هاي سپاه خرمشهر همه ذبح شدند. و شهر سقوط كرد. بعدها به دستور و تدبير بني صدر آنطور كه ما شنيديم براي جلوگيري از پيشروي دشمن در مناطق جنوبي و دشت عباس و . . توسط ايرانيها آب انداخته شد و محيط را باتلاقي كردند و ميادين مين هم تا حدودي بر اثر حركت آب جابجا شد. خنثي كردن آنها بعدها خيلي سخت شدند. هنوز هم براي ما مشكل ساز است و ماهي نيست كه چو پان ها و مردم عادي روي مين نروند و از بين نروند يا اينكه احشام آنها نابود نشود. خلاصه اينكه روزها با ماشين مي رفتيم در مناطق عملياتي قديمي كه حالا كاملاً در دست ما بود و طبق نقشه و هدايت برادران فرمانده مثل عليپور و باوي و . . . تا حدود ظهر كه هوا گرم مي شد تعدادي مين خنثي مي كرديم با مينها مسئله دار را كه امكان خنثي كردنشان نبود روي هم جمع مي كرديم و با اژدربنگال يا يك مين الكتريكي ديگر و منيتور منفجر مي كرديم . ظهر بر مي گشتيم اما برايمان روشن بود با آن حجم كار عملكرد ما خيلي هم محلي از اعراب ندارد. ظهر كه هوا گرم مي شد مي آمديم سپنتا. تا غروب زير كولر گازي مي خوابيديم. حالاديگر علي هدايتي هم به ما اضافه شده بود از مجروحيت باز گشته بود. شبها بچه ها سر حال بودند و به دعا و عبادت مي گذراندند. در بيرون مقر بچه ها قبر كنده بودند شبها در دل شب مي رفتند در آن ها مي خوابيدند و گريه و زاري مي كردند(اين كارها را انفرادي انجام مي دادند) من هم بعضي وقتها اينكار را مي كردم البته هميشه جزء نيروهاي متعادل بودم و افراط نداشتم ولي بعضي ها خيلي افراطي بودند. علي هدايتي از اينها بود. خوابيدن در قبر تنگ و باريك و دقيقاً مشابه قبر واقعي براي اين بود كه در آن حال تفكر كنيم و باور كنيم بالاخره روزي ما را هم در آنجا مي گذارند و خاك به رويمان مي ريزند و ما مي مانيم و اعمالمان. همه متفرق مي شوند. از هر سوراخ زمين مورها و جانوران خاك ما را مورد حمله قرار مي دهند و چشم ما را مي خورند. تصور مي كرديم كه الان فشار قبر دارد شروع مي شود و چنان فشار به ما مي آورند كه به گفته مادران و پدر بزرگامان شير مادر از دماغمان مي زند بيرون. به اين فكر مي كرديم كه گناه نكنيم. به زن و دختر و ناموس ديگران نگاه نكنيم به زنا و ديگر اعمال خلاف فكر نكنيم و دنبال آن نرويم تا فشار قبر آساني داشته باشيم. به هر حال فكر مي كنم گاهي اوقات خوابيدن در چنين قبري بسيار موثر است و واقعاً آدم را متوجه ضعف بودن و خاكي بودنش مي كند. واقعاً آدم فكر مي كند كه هيچ چيزي نيست. وقتي كه آنجا خوابيدي و از آن زاويه تنگ آسمان را مي نگري گويا حجم آسمان را خيلي بزرگتر از حالت معمولي كه هميشه مي بيني متواني ببيني. شايد كمتر كسي از اين چيزها برايت خاطره بنويسد. ولي آنجا كه خوابيده اي به راحتي مي بيني كه دور و بري هايت بالاي قبرت گريه مي كند و خاك به سر مي ريزند شيون زياد مي كنند مخصوصاً همسر مادر و خواهر و فرزندان ولي چند دقيقه بعد كه خاكها را ريختند رويت و گلها را نثارت كردند و فاتحه اي  خواندند و خرما و ميوه و حلوا را توزيع كردند سوار ماشين ها مي شوند و مي روند و تو مي ماني و محيط دخمه وار باريك كه يك لايه بالا تر از سينه ات جدول هاي گذاشته اند و 1 متر خاك سنگين و سرد روش ريخته اند- تصور كن كه هيچ صدايي نمي شنوي- هوايي هم براي تنفس نيست. تاريكي مطلق و وحشتناك – خوف مي كني و در بالا سر تو و بيرون خاك زندگي در جريان است. يكي بدنيا آمده همين الآن- يكي عروسي مي كند- يكي همين الآن دارد ....حال مي كند- يكي دارد پلكان ترقي را طي مي كند يكي درد مي كشد- يكي به مسافرت و كوه مي رود-يكي در پارتي شركت كرده و مشغول عيش و نوش است- يكي عرق خوري مي كند-يكي دهان دلبري را مي مكد- يكي دانشگاه مي رود-يكي سياسي كار مي كند-يكي مي جنگد- يكي مي دزد-يكي نماز مي خواند-يكي در توالت نشسته و خود ا تخليه مي كند- يكي خوابيده است-يكي مجروح است- يكي نقشه تصاحب زني را مي كشد و حتي شايد بان نقشه تصاحب زن تو را مي كشد كه حال مرده اي-زنت شايد به مرد ديگري فكر مي كند كه او را ازتنهايي در آورد و مونسش باشد-يكي به فكر تصاحب ما ترك وارثيه توست. حتي ممكن است يكي دنبال خوردن سهم سايرين از سرمايه تو باشد.

همه اينها را حس كن و حس كن كه اصلاً برايش مهم نيست كه تو در كنارشان بودي و حال نيستي تو دستت از همه چيز كوتاه شده تا هزار سال ديگر هم كه مشت به سقف قبرت بكوبي كسي صدايت را نمي شنود. خيلي كه نزديكانت بفكرت باشند چند ركعت نماز وحشت و چند شب جمعه حضور در سر مزارت و يك چهلم و يك سال و خداحا فظ شما. بعداً آنها هم مي ميرند و نسلي جديد مي آيد و هيچيك از شماها را نمي شناسند و فقط مي گويند اينجا قبرستان گذشتگان است. كسي نمي داند تو كه بودي شايد باور هم نكند كه تويي كه الان سالهاست زير خاك خوابيده اي روزي زنده بودي استعداد داشتي-زور داشتي- پول و سرمايه داشتي- زيبايي داشتي –دختران و زنان برايت مي مردند و آرزوي همبستري با تو را داشتند-تو آرزوي همبستري با آنها را داشتي . خانه داشتي-كيف كردي- جنگيدي- دزديدي- تجاوز به ديگران كردي- نگاه نا روا كردي-عبادت كردي قران خواندي نماز خواندي- قتل كردي-حق و ناحق كردي-و… همه و همه با خودت دفن شد و حال به اعتقاد ما مسلمانان و شيعيان تو ماندي و اعمالت كه بايد آندنيا پاسخ بدهي-همه اينها را مي شود در آن قبر تنگ و باريك حس كرد. مي تواني حشرات موذي را روي بدنت حس كني كه تو را مي خورند و تمام اسكلتت را مي ليسند و صاف مي كنند. مغزت را هم مي خورند-مي تواني تعفن خودت را حس كني در فضايي شايد كمتر از يك متر مربع تعفن تو جقدر خواهد بود. بوي اين تعفن چگونه است. آيا خودت مي تواني تحمل كني تمام امعاء و احشاء و مغزت دچار عفونت و استحاله و اضمحلال مي شوند. حالا ديگر خودت هم از خودت بدت مي آيدديگران بعيد است از چند صد متر دورتر هم حاضر باشند جسم متعفن تو را تحمل كننداصلاً از همان لحظه كه مردي حتي زن تو يا اگر زن باشي شوهر تو كه روزي تو را مي خورد و برايت غش و ضعف مي كرد حتي حاضر نيست يكشب با تو تنها در يك اتاق سر كند و تازه از تو مي ترسد و مي گويد با مرده نمي تواند تنها باشد. اگر چند ساعت بگذرد و بو بگيري كه واويلاست. تنفر از تو پيدا مي كنند و مي ترسد سلامتش هم به خطر بيفتد. به ياد بياور همانها كه عاشق تو بودند و مي گفتند بي تو برايشان زندگي ممكن نيست چنان به زندگي عادي مشغولند كه گويا تو نبوده اي هيچگاه-همين ها را بياد بياور و فكر كن كه چند روز از مردنت گذشته و بو گرفته اي چگونه از تو فرار مي كنند و هزاران فكر مثل اين.ادامه دارد...



نوشته شده در تاريخ یکشنبه دوم فروردین 1388 توسط گنگ خوابدیده
درباره وبلاگ

هیچ ادعایی در بین نیست. هیچ قضاوتی هم نمی کنم. فقط مینویسم آنچه را که بین سالهای 1361 تا 1368 برایم اتفاق افتاد. فقط واقعیات زندگی من است. از آنروز که فقط 16 سال داشتم و با دستکاری شناسنامه به جبهه رفتم. حال هم که 40 و چندسال دارم، با یادآوری ومرور آن خاطرات به فکر فرو می روم که چی فکر می کردیم چی شد؟؟!!
من گنگ خوابديده وعالم تمام كر
من عاجزم زگفتن و خلق از شنيدنش
aliradan@yahoo.com
Blog Skin