برگشتيم به پادگان درب خزينه . حالا ديگر براي خودمان شده بوديم آدم جنگ ديده و با سابقه و به اصطلاح دوستان شديم از جزء سابقين{ْاشاره به آيه السابقون السابقون اولئك المقربون}~ دوره بعد جزء كادر آموزشگاه تخريب بودم.كمك مربي بودم و جزء كادر اجرايي دوره. حال ديگر با برادر احمد نظري دوست بوديم و از او نمي ترسيدم. برادر باوي و عليپور هم بودند. مالك خصافي كه عرب بود. كريم باقري بود كه گويا سرباز بود و بعدها رسمي سپاه شد و ماند. حسين اسكندري كه بسيار باهم صميمي بوديم. بعدها در عمليات بدر اسير شد و در پايان جنگ بازگشت. خليل قاطبي- منصور قطبي زاده-عظيم قطبي زاده- مسعود منتظميان كه دوست بسيار بسيار صميمي و نزديك هم شديم. تعدادي از بچه هاي تهران مثل مجتبي چيت ساز- مهدي كريمي كه الان تهيه كننده فيلم و سريال در تلويزيون است- رضا كيائي- انيسي كه بعدها شهيد شد چون شيميائي شده بود-اينها كم و بيش بعدها به ما ملحق شدند و با هم كار مي كرديم. فكر مي كنم يكدوره آموزشي يا شايد 2 دوره ديگري ما آنجا بوديم. بهترين بخش دوره تخريب شب پايان آن و مانورش بود. حالا ديگر ما آموزشي نبوديم و كادر آنجا بوديم و كمك مي كرديم و تهيه فو گاز و نصب آن و نصب تعدادي مين واقعي در ميادين مين كه با چاشني الكتريكي و از راه دور و توسط خودمان در هنگام رزمايش منفجر شوند. اصلاح ميدان مين آموزشي و آماده سازي براي رزمايش-نهايتاً تير اندازي و آرپي جي زدن شب رزمايش بالاي سر آموزشي ها و به هر حال بازي كردن نقش عراقيها- اين شب رزمايش بسيار جالب بود و به هر حال جالب بود و به ما حال مي داد. مخصوصاً در يزله بچه هاي عرب شركت مي كرديم. مالك خصافي صحنه گردان يزله بود و خيلي زيبا يزله اجرا مي كرد. جوان سيه جرده و تقريباً سياه پوستي بود حدود 20 يا 22 سال داشت عرب خوزستاني بود و خونگرم. خيلي با صفا بود در عمليات بدر تير به گيجگاهش خورد و شربت شهادت را نوشيد. يكبار مرا با خود به خانه شان در اهواز برد و يك شب آنجا مانديم. مادرش خيلي ما را دوست داشت و هميشه به پسرش سفارش مي كرد كه بچه هايي مثل ما تقريباً در جنوب غريب بوديم را بعضي روزها بيار در منزل تا او به ما خدمت كند و ما رنج دوري از خانواده را حس نكنيم يكي دو بار ديگر هم با مالك رفتيم خانه شان و شب مانديم. مادرش اصرار فراوان مي كرد ك آنجا حتماً حمام برويم و حتماً لباسهاي مرا بشويد. اما من خجالت مي كشيدم و اجازه ندادم ولي لباسهايم را بزور در آوردند و شستند. مادرش به نيت جمع كردن ثواب اينكار را مي كرد و مي خواست بدين صورت در جنگ سهمي داشته باشد. خدايش رحمت كند. سال 1363 مالك خصافي در عمليات بدر در كنار رود دجله در حاليكه پيشرفت زيادي هم به داخل عراق كرده بودند و حتي به يك اتوبان غير نظامي رسيده بودند محاصره شدند و شهيد شد. حسين اسكندري هم آنجا اسير شد.

