X
تبلیغات
خاطرات یک بسیجی زمان جنگ

خاطرات یک بسیجی زمان جنگ

اینها خاطرات یک بسیجی دوران دفاع مقدس است. فرمانده نبوده،عالیرتبه هم نبوده. فقط یک بسیجی بود.همین

شهید حسن باقری- قسمت اول

حسن باقری (در حقیقت غلامحسین افشردی) شهیدی از تبار روح الهیان است که به زعم فرماندهان سپاه ومسئولین کشور نخبه بود. این غیور مرد ایرانی با ظاهری لاغر وچهره ای که چند سالی کم سن وسال تر از سن واقعی وی نشان می داد در 25 اسفند 1334 مصادف با سالروز ميلاد امام حسين(ع) در تهران بدنيا آمد.

وي پس از گذراندن دوران دبستان در دبيرستان «مروي» ادامه تحصيل داد و با اخذ ديپلم در سال 54 در دانشگاه اروميه در رشته دامپروري پذيرفته شد اما پس از چندي به دليل فعاليت هاي مذهبي و مبارزاتي از دانشگاه اخراج شده و در سال 56 به خدمت سربازي اعزام مي شود و سرانجام با فرمان حضرت امام(ره) مبني بر فرار سربازان از پادگان ها، سربازي را ترك مي كند.

وي كه با پيروزي انقلاب اسلامي وارد فعاليت هاي مختلف فرهنگي و اجتماعي از جمله خبرنگاري مي شود در سال 59 با شروع جنگ تحميلي راهي جبهه هاي جنوب شده و در بدو ورود به اهواز «واحد اطلاعات عمليات رزمي» را براي دستيابي دقيق از موقعيت دشمن  راه اندازي مي كند كه اين آغازي براي راه اندازي اين واحد در ستاد عمليات جنوب مي شود. 


در این مقال ومجال قصد این را ندارم که به تشریح وظایف واقدامات ایشان بپردازم زیرا با یک جستجوی ساده در موتورهای جستجو گر به راحتی مطالب زیادی از ایشان نمایان می شود. آنچه در این مجال قصد ورود به آن را دارم اینست که با توجه به سوابق پیشین وی چه عاملی باعث شد که فرماندهان عالیرتبه جنگ وفرماندهی کل سپاه از ایشان به عنوان اعجوبه ونخبه یاد می کنند؟

ایشان در آغازجنگ در سال 1359 در سن 25 سالگی بود  ودر هنگام شهادت فقط 27 سال سن داشت. با این سن کم واینکه اصلا نظامی نبوده وهیچ سابقه اطلاعات وعملیاتی جنگی نداشته و فارغ التحصیل هیچ دانشکده نظامی نیست از دیدگاه فرماندهان ارشد وهمقطاران خود یک نخبه اطلاعات وعملیات بود.قصد ندارم فقط به یکسری تعریف وتمجدید اطرافیان وحلقه وصل ایشان تکیه کنم. بواقع به دنبال این هستم که شخصیت وجودی ایشان آیا قابل بازسازی ومشابه سازی هست یا خیر؟ آیا ایشان بدل یا همتایی می توانند داشته باشند یا خیر. دست یاری دوستانی را هم که بتوانند در این مسیر برای روشن شدن موضوع کمک کنند می فشارم

ادامه دارد



+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم فروردین 1393ساعت 11:24  توسط گنگ خوابدیده  | 

سری نوشته های تحلیلی دوران دفاع مقدس(1) همپای صاعقه یا ضربت متقایل

در ایام اسفند ماه تا نوروز واین روزها که اواخر فروردین ماه است فرصتی دست داد که همزمان حدود6 یا 7 کتاب در خصوص جنگ ودفاع مقدس رو مطالعه کنم. هیچ کدوم از کتابها رو نیز دست نگرفتم که یک خاطره زیبا وجانسوز از ایثارگریهای رزمندگان بخونم. چه اینکه خودم در بخشی از این حوادث حضور داشتم ومظلومیت این شهیدان برای من محرزه.

 چیزی که من رو جذب میکنه این هستش که حقایق ورای این حوادث برای من روشن بشه ونهایتا:

        *ببینم الان در کجای کار ایستادیم؟

        *آیا اگر امروز جنگی در بگیره از اشتباهات گذشته خودمان درس گرفته ایم؟

        *آیا دستیابی به سلاحهای دور برد می تونه ضامن موفقیت ما بشه؟

       *آیا هنوز هم به گسیل امواج انسانی وآنهم به همان شکل و با تمرکز بر روحیه شهادت طلبی عمل میکنیم و یا اینکه حالا دیگه ضمن داشتن سلاح(که البته هیچگاه با حجم وکیفیت سلاحهای دشمن قابل ملاحظه نیست)،بر آموزشهای صحیح  وکلاسیک و آموزشهای تولید خودمان وبرگرفته از دکترین نظامی خودمان در کنار بکارگیری نیروهایی مومن تکیه کردیم وقدرتی وسیع به هم زده ایم.

البته زوده که به سرعت بخواهم اظهار نظر کنم و مشغول تحقیق هستم. حالا که دیگر با گذشت بیش از 30 سال از آغاز جنگ و با ابلاغ رئیس ستاد کل نیروهای مسلح اسناد جنگ نیز از حالت محرمانه خارج شده این موضوعات جای کار تحقیقاتی بسیار توسط محققین داره.

به عنوان اولین گام، دو کتاب بسیار جذاب برای من که در ایام عید مشغول به خواندن آنها شدم و نزدیک به اتمام هستند کتابهایی هستند به نام همپای صاعقه و کتاب ضربت متقابل که هردو کتابی وزین و باجلد اعلا و هر یک بیش از  600 صفحه مطلب ارزنده از سرنوشت لشگر 27 محمد رسول الله است.

این کتابها توسط برادر گرامی گلعلی بابایی تالیف شده و بزرگواری به نام حسین بهزاد در جمع آموری ومصاحبه وتحقیق و... آن نقش فوق العاده ای داشته اند.

 کتاب همپای صاعقه در حقیقت کارنامه تیپ محمد رسول الله از بدو تاسیس توسط سپاه و جاویدالاثر احمد متوسیان ودیگر همرزمان شهید وی است تا پایان عملیات بیت المقدس و آزادی خرمشهر در سال1361 و کتاب ضربت متقابل عمدتا به عملیات رمضان در سال 1361 می پردازد. و قطعا جای کتابهای بعدی و مربوط به سنوات بعد خالی است

جاوید الاثر احمد متوسلیان. فرمانده تیپ محمد رسول الله که در لبنان به اسارت فالانزها درآمد

از ویژگیهای این دو کتاب اینست که در آن هیچ راوی واحدی که بخواهد از شجاعت های خودش واقداماتی که در جنگ کرده وجود ندارد و می توان گفت شاکله کتاب 3 بخش می باشد. یک بخش را نویسنده کتاب به روایت اسناد وبرای وصل گردن سایر بخشها به هم می نویسد وشاهد از جاهای مختلف می آورزد. یک بخش که قسمتهای عمده ای از کتاب نیز هست به پیاده کردن عین مطالب مکالمات بی سیم در عملیاتها و نوارهای سخنرانی و گفتگوی فرماندهان اخصاص دارد و بخش دیگر نیز حاصل گفتگوی دست اندرکاران تهیه کتاب با کسانی است که در همان بخشهای خاص عملیاتها حضور داشته اند وخاطرات ارزشمند وروشن سازی دارند وعمدتا به روایت ایثار سایرین می پردازند.


 در این کتابها کسی نمی گوید: من

واقعا لذت بردم از این کتاب

والبته هر صفحه اش می تواند مستندی برای بهبود آموزش باشد

هرصفحه اش می تواند فیلم نامه یک فیلم وسریال در حوزه دفاع مقدس باشد

هر صفحه اش می تواند به ایجاد گنجینه فرهنگ دوران دفاع تبدیل شود وکتابهای دیگر از روی آنها نوشته شود.

هر صفحه اش  می تواند به تحلیل چرایی جنگ کمک کند و اینکه آیا ما چاره دیگری جز ادامه جنگ و جانفشانی را داشتیم یا خیر؟ البته من الان نمی خواهم بگویم بله یا خیر.

من حالا حالا ها با ین دو کتاب کار دارم. این کتب رو می توان بسیار بهبود بخشید

در پشت جلد کتاب همپای صاعقه عین دستخط مقام معظم رهبری نوشته شده که ایشان این کتاب رو با دقت فوق العاده خواندند و از خواندش لذت بردند.

بخوانید آنها را اگر دغدغه بازشناسی چرایی شروع وادامه جنگ در آن روزها را دارید


شهید همت فرمانده لشگر محمد رسول الله

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم فروردین 1393ساعت 7:35  توسط گنگ خوابدیده  | 

سفری به دیار راهیان نور فروردینماه 1393- بخش اول


فرصتی بسیار استثنایی دست داد برای سفر به مناطق دفاع مقدس در استان خوزستان. مابین تاریخهای سوم تا ششم فروردینماه 1393 و واقعا سفر جذابی بود برای من.                                             

تقریبا قصد جدی برای رفتن به بازدید از مناطق جنگی نداشتم. البته طرحی در دهنم مدتیست که دور میزنه و من رو به خودش مشغول کرده که یک بررسی کنم وببینم در این اردوها چه مطالبی و چگونه ارائه میشه.

دنبال استفاده بهینه از ابزار ارائه هستم قبل لز عید با یکی دوتا از دوستان مطرح کردم که اگر بشه در این ایام بروم و با فراغ بال یک تحقیقی بکنم. اونطور که من می خواستم جور نشد چون وقت تنگ بود. به یکی دیگه از دوستان گفتم که اگر میشه بصورت فردی داخل یکی از کاروانها برم. روز 27 اسفند اسم و مشخصاتم رو برای فردی که نمیشناختم ارسال کردم. اتفاقی نیفتاد. روز سوم فرودینماه ساعت 6.30 که موبایل رو روشن کردم با چند پیام وتماس بی پاسخ مواجه شدم که میگفت سریع بیا میخواهیم حرکت کنیم ساعت 7 صبح. جدید نگرفتم چون برام امکان نداشت توی این وقت کم آماده بشوم. اما طرف مقابل دست بردار نبود. اصرار میکرد.

داشتم ناراحت می شدم که نکنه اتوبوسش خالی مونده که اصرار میکنه. ایشون که بعدا باهاش بیشتر آشنا شدم از آقایون راویست بنام اکبر پاشایی. اصرار داشت من برم دنبال یک آقای دیگری که منزلش به ما نزدیکه و گوشی موبایلش رو جواب نمی ده و از خواب بیدارش کنم و دوتایی بیاییم، فهمیدم منظورش حاج بیاته که اتفاقا از دوستان و آشنایان من هم هست. گفت منتظر شما می مانیم. حتی صبحانه هم نخورید و بیایید. به هر حال دل رو زدم به دریا وسریع رفتم منزل حاج بیات و از خواب بیدارش کردم و اصرار پاشایی رو مطرح کردم و او هم با کمی فکر قبول کرد البته او آمادگیش رو داشت ولی درنظرش بود که روز بعد بره. 

 خلاصه و به هرتقدیر دو نفری خودمون  رو رسوندیم به اردوی درحال حرکت که بچه های مرتبط با حوزه استانداری البرز و صنوف وخانواده هاشون بودند. ما هم مجردی رفتیم و چون آزاد بودیم راحتتر هم بودیم. ساعت 8.30از مقابل استانداری حرکت کردیم. ظهر برای نماز وناهار در اراک بودیم و حدود نه شب در اردوگاه شهید کلهر سپاه استان البرز مقابل پادگان دو کوهه لشکر محمد رسول الله اندیمشک. این اردوگاه سابقا متعلق به لشگر سیدالشهدا بود. ابتدا نماز وشام وسپس استراحت. هرکس هم مایل بود رفت برای مراسم مذهبی و دعا. من پس از دوش گرفتن خوابیدم. البته کلی مطلب ونکته هم در اتوبوس با آقای پاشایی که قبلا نمی شناختمش دوره کردیم.    

 صبح روز چهارم فروردین نود وسه ابتدا نماز صبح و سپس صبحانه در نماز خانه بزرگ اردوگاه که جداگانه برای زنان ومردان در دو سوی نمازخانه سفره پهن کرده بودند صرف شد. راستی مسوول کل اردو آقای صمیمی که خودش جانباز شیمیایی جنگ می باشد بود                

پس از صرف صبحانه سوار اتوبوس شدیم به مقصد دشت عباس و پاسگاه شرهانی که منطقه عملیاتی محرم بود عملیاتی در سال 61 و در دهم آبانماه در  جایی بین موسیان ودشت عباس و تقریبا شمال فکه. منطقه رمل زار که تعدادی از بچه های ما شهید شدند.

یک رودخانه هم در منطقه عملیات هست به نام دویرج که در اثنای  عملیات بر اثر بارندگی طغیان میکنه وتعدادی از رزمندگان رو آب میبره و شهید می شوند  ظاهرا از بچه های اصفهان وتیپ14 امام حسین بودند.                     

ارتفاع آب یکهو از 30 سانت به 10 متر رسیده که بی سابقه بوده. روز 25 آبان همون سال فقط 370 شهید در اصفهان تشییع میشه و این روز رو یک روز حماسی در اصفهان میکنه. کتابی به نام دویرج هم از آقای حسین علی محمدی در این خصوص چاپ شده  بنام دویرج که باید بخونم  

خلاصه اینکه پس از دیدار از این منطقه و شنیدن صحبتهای یک راوی و زیارت مرقد یک شهید گمنام در یادمان شرهانی و دیدن کانال 90 کیلومتری که بالاتر از شرهانی شروع میشه وتا چزابه ادامه داره. برگشتیم. این کانال رو  عراقیها زدند میگن فرانسویها براشون ساختند. کانال تقریبا در خاک ایرانه و قراربوده با موانعی که داخل وپشتش ایجاد میشه بتونه مانع پیشروی رزمندگان ما بشه در میان این کانال جایی که به آن کانال حنظله و کمیل گفته میشه اتفاقاتی افتاده که خواهم گفت                                                              

ساعت حدود 11.30حرکت کردیم به سمت اردوگاه شهید اسکندرلو از فرماندهان تیپ سیدالشهدا برای ناهار و نماز و شنیدن روایت عملیات سیدالشهدا توسط یکی از مسوولین و راویان که در عملیات احتمالا خودش هم بوده.تمامی مسیر های حرکتمان رو در سایت ویکی لاک گذاشتم.(روی تصویر زیر کلیک کنید)

اگر در سایت wikiloc.com اکانت من یعنی  aliradan1  رو دنبال کنید مسیر ها قابل برداشته و میتوانید روی GPS ببندید وبروید   

د
خلاصه اینکه در بازگشت از امامزاده عباس و سپس به سمت غرب و جنوب و جاده چنانه حرکت کردیم و کل مسیر رو با GPS مسیر یابی میکردم. در اردوگاه شهید اسکندرلو با اینکه ایام عیده اما هوا تا حدودی گرم بود مخصوصا در چادر و هنگام نماز که با احتساب 4  اتوبوس از نظرآباد و هشتگرد می شدیم هشت اتوبوس آدم. ناهار هم همانجا صرف شد. با کلیک بر روی عکس مسیر GPS را دنبال کنید



مسیر اردوگاه شهید اسکندرلو به اهواز

ادامه دارد

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم فروردین 1393ساعت 6:56  توسط گنگ خوابدیده  | 

در مورد شهید محسن شادرو. مطلب تکمیلی

چند روز پیش عزیزی به نام محسن شادرو برای من کامنت گذاشته بود. که نظر ایشان وتوضیحات من در مورد شهید شادرو رو اینجا به عنوان یک پست می نویسم.

با سلام
من محسن شادرو هستم برادر زاده ی شهید محسن شادرو. شاید قبلا هم اینجا برای شما کامنت گذاشته باشم. خوشحال شدم که چند سطری در مورد عموی شهیدم خواندم. متشکرم

--------------- پاسخ من با به آقا محسن شادرو برادر زاده شهید محسن شادرو:----------------

سلام ممنونم که سرزدی. آره من ومحسن همکلاسی بودیم. هردومون در هنرستان بهبهانی که الان در چهارراه مصطفی خمینی به نام هنرستان راهیان قدس باید باشه. کلاس اول هنرستان ثبت نام کرده بودیم.هردومون در رشته برق. با هم تصمیم گرفتیم شناسنامه ها مون رو دستکاری کنیم بریم جبهه واینکار رو هم کردیم. اول هم ما رو بردند پشت جبهه شدیم نگهبان پادگان یا سیلوی تخریب شده اهواز که شاید عکسهاش رو شما داشته باشید. محسن یه بچه شاد و گوگوری مگوری بود ویکسره میخندید. قدمون اندازه یک تفنگ ژسه بود. تقریبا از همه بچه های اون گروه بچه تر بودیم. سالهای بعد یعنی یکی از روزهای تابستان سال 1364 که در جبهه مهران ودر گرمای کشنده و سنگرهای پر از عقرب در هوای فرساینده 50 درجه و بالاتر داخل سنگر بودیم یک روز عصر دم دمای غروب که هوا خنک شده بود وآمده بودیم کنار رودخانه در خسروآباد مهران شنا کنیم محسن بر اثر ترکش خمپاره عراقیها شهید شد. در حالیکه به نظرم 18 یا 17 سالش بود.اگر خواستی در ایمیل بعدی تعدادی عکس دارم می تونم برات بفرستم.
اگر شما هم عکس داری ازش برام بفرست. راستی چند سالته و اون وقت چند سالت بود یا اصلا به دنیا نیومده بودی؟ الان چند سالته وچکاره ای؟ نسل همدوره عموی تو انسانهای شجاع و مسئولیت پذیری بودند. باور کن اگر امثال عموی تو به عنوان بسیجی به جنگ با بعثیها نمی رفتند الان برای من وشما قابل تصور نبود وحتما ما شکست می خوردیم

لینک مطلب قبلی در مورد شهید محسن شادرو

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم بهمن 1392ساعت 14:57  توسط گنگ خوابدیده  | 

به نظر من که قشنگ اومد

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم تیر 1392ساعت 0:42  توسط گنگ خوابدیده  | 

فقط به خاطر علی هدایتی!!!

سلام علی آقای هدایتی.

من کی به شما گفتم که در آن وبلاگ بدنبال عکس خودت بگردی؟

من فقط گفتم من آن وبلاگ را به روز کردم!

به شما گفتم امروز عکسها را اسکن می کنم

تا پایان امروز هم حدود8 ساعت مونده

حالا اینقدر ناز نکن!!!!








+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1392ساعت 16:31  توسط گنگ خوابدیده  | 

غم می خورم من

سلام در پست قبلی نوشتم که کلی مطلب تایپ شده دارم که میخواهم بذارم توی وبلاگ. آه میکشم. چون تمامشون رو گم کرددم گویا پاک شدند هرجای دیگری هم که کپی کرده بودم نیستن. فعلا می گردم.
+ نوشته شده در  جمعه هفتم تیر 1392ساعت 10:54  توسط گنگ خوابدیده  | 

حسی برای نوشتن

سلام

گویا افکار شاش بند شده ما دوباره داره راه می افته. دوباره خواهم نوشت. البته کلی مطلب تایپ شده دارم که باید پابلیش کنم. به امید حق

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1392ساعت 19:39  توسط گنگ خوابدیده  | 

اندر احوالات پيدا شدن علي هدايتي وشهيد سعيد هويدر

سلام. بعد از مدتها دوباره مي نويسم براي دل خودم

دو روز پيش به وبلاگ سري زدم دست برقضا ديدم حدود شش ماه پيش فردي براي  من پيام گذاشته. گويا علي هدايتي هم دست برقضا زنده است. علي هدايتي رو در قسمت هفتم وشرح عمليات والفجر6 معرفي كردم. معلوم شد كه زنده است. همچنين فهميدم كه سعيد فرمانده مان در آن عمليات كه نام فاميل وي را فراموش كرده بودم همان شهيد سعيد هويدره كه روحش شاد باشه.

با علي هدايتي هم داريم موش وگربه بازي مي كنيم تا ببينيم ما رو دقيقا به نام، به ياد مي آره يا نه. نزديك به 30 سال از اون روز ميگذره.

اينهم پيامي كه علي هدايتي به من داد

گنگ خواب ديده؛ من علي هدايتي هستم...!

هنوز زنده ام و در ميدان مين دنياي وانفساي امروزي ، هنوز دارم سيخك ميزنم و مين ها را خنثا ميكنم...
آدرس ميدان مين پاكسازي شده ام اينه:

doshmanshenasee.blogfa.com

سري به ما بزن
منتظر جوابت هستم

در ضمن سعيد هويدر بچه زيتون كارگري از بچه هاي مسجد حجت ، بعد از 5سال ، پيكر مباركش پيدا شد و در قطعه شهداي عمليات والفجرها در بهشت آباد اهواز دفن گرديد.
يادش گرامي باد.

...علي رشتي...

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اسفند 1391ساعت 8:17  توسط گنگ خوابدیده  | 

ديكتاتوري به مقتضا يا ديكتاتوري فوق مدرن

سلام گويا فحش خور ما ملسه!!!!

هركي رسيد به ما هم يك فحش نثار كرد كه چرا آقا سعيد تاجيك به خانم فائزه فحش داده ؟

ما فقط گفتيم توي جنگ با هم همرزم بوديم. تمام آقايان سبز از سبز يواش تا سبز جيغ، هرچي فحش در آلبوم ذهنياتشون داشتند به ما دادند. كه من بسيارش رو پاك كردم

خيلي برام جالبه حضرات هر وقت يكي از عناصر سمت راست ميل به سمت چپ مي كنه يا شايعه ميشه كه چپ ميزنه در حد متعالي محبوب قبول ميشه. اما واي به حال زماني كه برعكس باشه. البته البته زياد تند نشيد طرف مقابل هم چنينه.

وقتي كه شايع شد در حوادث سال 88 حاج علي فضلي اعتراض كرده وبه اصطلاح حاضر نشده بر عليه سبزي ها دخالت كنه به ناگاه شدند سردار آزاده وسرفراز و.... بعدا هم معلوم شد شايعه است.

وقتي هم كه گفتند احمدي نژاد با رهبر مشكل داره، به يكباره نوري زاده وسايتهاي مختلف ومعاندين ومخالفين وهمه اونها كه همه جور فحشي نصيب احمدي نژاد كرده بودند به يكباره گفتند رئيس جمهور مردم چرا نبايد بتونه وزير خودش رو عوض كنه

حالا بگذريم.

آقا بياييم كمي آزاده باشيم . نه تا حدود جنون يكي رو بالا ببريم ونه با مخ بكوبيمش زمين. با چماق اكثريت وروشنفكري نكوبيم به سر همديگه. بعيد مي دونم آقايون روشنفكر نماي مدعي اهل مطالعه هم باشند

به بنده هم مربوط نيست كه تاجيك چه گفته. من 25 ساله كه نديدمش. خدا به ذات همه كس آگاه است.

ومن الله التوفيق


+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم خرداد 1390ساعت 13:28  توسط گنگ خوابدیده  | 

آیا این سعید تاجیک همان سعید تاجیک است؟؟؟

سلام- من همان گنگ خوابدیده  هستم که در یکی از وبلاگها از او یاد شده است.داشتم توی اینترنت جستجو می کردم ببینم این سعید تاجیک که همه دارند راجع به وی صحبت می کنند همان سعید تاجیک بسیجی و فرمانده من است"؟ رسیدم به آن وبلاگ. دیدم از وبلاگ من شاهدی را آورده. البته من فیلم توهین را دیدم ولی تشخیص ندادم که این همان سعید است. به هر حال اگر این همان سعید دوست داشتنی من است که من خیلی متاسفم. ایکاش سعید هیچوقت چنین توهینی نمی کرد.البته قصد من به هيچ وجه دفاع از آقاي هاشمي يا فائزه نيست. اصولا فكر نمي كنم جنس فائزه امروزي از جنس مردم زجر كشيده كوچه وخيابان ما در جامعه فعلي باشد.

اومدم توی وبلاگم که این مطلب را پابلیش کنم دیدم ای امان ۵۷ تا پیام تائید نشده دارم. اکثرشون رو تائید کردم مگر آنها راکه نا جوانمردانه مثل همان فرد هتاکُ مرا وبعضی افراد بی تقصیر را مورد لطف فراوان قراردادند ولذا آنها را حذف کردم


من گنگ خوابدیده وعالم تمام کر-----من عاجزم زگفتن وخلق از شنیدنش

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اسفند 1389ساعت 20:41  توسط گنگ خوابدیده  | 

تمــــام تیمــچه ها پُر شد از نقــاب فروش -شعری از علیرضا قزوه


تمــــام تیمــچه ها پُر شد از نقــاب فروش
زمانه ای ست که حلاج شد طناب فروش


شهیدتر ز شهیدان بی کفـن ، شاعر
غریب تر ز نویسنده ها، کتاب فروش

الا شما که به ییلاق خورد و خواب شدید
همــاره اجـــر شما باد با کـــباب فـــروش

حراج عشق ببین در دکان سمساران
قمــار عقل نگر در سرای قاب فروش

خروس ها همه چون مرغ کُرچ خوابیدند
حکیمــکان زمان اند قرص خواب فروش

نمــانده  حجب و حیــایی،  همین مان کم بود
همین که فاحشه ی شهر شد حجاب فروش

مــده زمام دل خــود به دست پیـــر هـــوی
مرو به کوی هوس پیشه ی خراب فروش

پی کــدام عقوبت گنــاهکار شدیم
سیاه نامه تر از واعظ ثواب فروش

دریغ ، نغــــمه ی آرامشی به مــا نرســــید
که مطربان همه تلخ اند و اضطراب فروش

من از قبیله ی عباس های تشنه لبم
تو از تبــار همین گزمــــگان آب فروش

بگو بلـــــند شود مــــوج غــــیرت دریـــــــــا
چنان که باز شود مشت هر حباب فروش

زمانه ای ست که گُل پوست می کنند اینجا
خوشــــا به ذوق تمـــاشاگر گـــــلاب فروش

سلام بر همه الا  به قلب مغــلوبان
سلام بر همــه الا به انقلاب فروش

شما که خون دل خلق را پیاله شدید
شرور شهر شمایید یا شراب فروش؟
+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت 21:42  توسط گنگ خوابدیده  | 

خاطرات جنگ - سال 1365- عملیات کربلای 5(مرحله دوم-بهمن ماه)4

معمولاً در اين مواقع تانكها در يك صف به موازات صف ما به سمت ما مي آمدند و بسيار غرش تانكها مهيب است. تير بار چي تانك با دوشكا و . . شليك مي كند و تانك هم تيز مستقيم مي زند. صدا و قدرت انفجار بسيار مهيب است.

آرپي جي زنها و خمپاره اندازها(خمپاره 60) در اين مواقع خيلي كاربرد داشتند. بچه ها معتقد بودند اگر يك تانك مورد هدف آر پي جي قرار بگيرد بقيه خدمه تانكها تانك را رها مي كنند و فرار مي كنند. اما مگر مي شد در آن شرايط بلند شد و نشانه گرفت و تانك زد. مجيد محسني در اين موارد خيلي دل و جرات داشت و به آرامي و انگار نه انگار كه دشمن ممكن است ترتيبش را بدهد بلند مي شد و آرپي جي مي زد. آرپي جي به تانكهايي مثل T72 اثر نمي كرد و نمي توانست زره بدنه تانك را سوراخ كند البته آنروز را از آن سمت تانكها دشمن به ما يورش نياوردند. یعنی قبل از تحرک اساسی با شجاعت بچه ه ومخصوصا سعید تاجیک وخمپاره شصت زنهای ادوات دشمن از پیشروی باز ماند و ما هم خيلي اوضاع منطقه مان را نمي دانستيم ولي گويا چند صد متري نيروهاي ما پيش روي داشته اند و دشمن مضمحل شده ولي آتش روي ما سنگين بود. اما من از دوستاني كه مورد هجوم تانكها واقع شده اند زياد شنيده ام و اگر تانكها موفق مي شدند خود را به صف بچه ها برسانند ديگر كار بچه ها تمام بود با تانك دنبال بچه ها مي افتادند و بچه هاي در حال فرار را مثل سوسك زير شني هاي تانك 50 تني له مي كردند.

بعضي از بچه ها دو پايشان زير تانك مي رفت و له مي شد. خدا را شكر ما مورد چنين وحشیگری واقع نشديم. روز ما بشدت از طرف سيمنوف چي ها تهديد مي شديم. سيمينوف سلاحي تك تير انداز است و ده تير مي خورد و دوربين دارد. سيمينوف چي ها تير اندازان خبره اي هستند كه يك گوشه مي نشينند و به شكار انسان مي پردازند. ما هم سيمينوف چي هاي خوب داشتيم مثل خود آقا سعید تاجیک که کارش حرف نداشت اما در این عملیات او مسئول ادوات بود وبه این کارها نمی رسید. به هر حال از طرفين با سيمينوف به سمت ما مي زدند يعني هم از روبرو در معرض تير بوديم و هم از سمت راست خودمان نمي دانستيم از كجا مي زنند ولي ويز ويز تير سيمينوف كه به كنار مان مي خورد را حس مي كرديم. يك تير به سرو سينه ترتيب ما را مي داد. سيمينوف چي با دوربين سلاح قشنگ پيشاني و سرو سينه را نشانه مي گرفتند و مي زدند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 20:46  توسط گنگ خوابدیده  | 

سعید تاجیک و نوشتن کتاب جنگ دوست داشتنی

سلام چند روز پیش سعید تاجیک رو پیدا کردم. حالا چطوری؟ به این صورت که توی یک وبلاگ که اتفاقی برخورد کردم وعکسی ازسعید اونجا بود. براش پیام گذاشتم . اون آقا بعد از چند وقت یعنی مثلا چند ماه که دوباره به وبلاگش سر زده بود جوابم رو داد. البته فقط گفت که سعید مسئول ایثارگران پالایشگاه نفت تهرانه. . توی این فاصله من کتاب" جنگ دوست داشتنی" نوشته آقای تاجیک رو از مقابل دانشگاه تهران خریدم ومشغول خوندن شدم. تازه فهمیدم این سعید تاجیک چه اعجوبه ای بوده ومن کمی او رو می شناختم.  واقعا این بشر برا خودش شر ومصیبتی بوده نگو ونپرس.اتفاقا در بخشی از کتاب به خاطرات مشترکمان هم اشاره کرده ونامی هم از من برده.

از طریق 118 تلفن پالایشگاه رو گرفتم وخلاصه اینکه پیداش کردم. نیم ساعتی هم تلفنی حرف زدیم. من با نشونیهایی که از همکاری مشترکمون دادم سریع منو شناخت وکلی خوشحال شد. بهش پیشنهاد دادم. تمامی کسانی رو که تو کتابش نامی از اونها برده جمع کنیم و یک یادواره برای شهدای عزیز که نامشون توی کتاب هست بگذاریم . تجدید خاطره ای هم میشه بعد از 23 سال که از آن روزها وجنگ میگذره. اما استقبال نکرد با توجه به دلایلی که برای خودش داشت.

 قرار شد بعدا همدیگر رو ببینیم ومفصل صحبت کنیم. به هر حال من خواندن کتاب" جنگ دوست داشتنی " رو به کسانی که دوست دارند بی شیله پیله وبرهنه خاطرات جنگ رو بخونند وبا شخصیتهای جبهه آشنا بشوند توصیه می کنم. کسانیکه قدیس نبودند. از همین مردم واز نقاط فقیر نشین شهر برخواسته بودند ومثل همه ماها زندگی می کردند. اما روحشان آنقدر بلند شد که با آسمان درگیر شد. روح همشون شاد باد

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 0:29  توسط گنگ خوابدیده  | 

خاطرات جنگ - سال 1365- عملیات کربلای 5(مرحله دوم-بهمن ماه)3

كار ما اين شده بود يكسره مسير دسته مان پشت خاكريز را گز مي كرديم و باز هم بر مي گشتيم به همان جانپناه. آن پيك همانجا كز كرده بود و معلوم بود خيلي خجالت مي كشيد ولي به هر حال جانش را بيشتر دوست داشت كه بيايد آنرا مفت از دست بدهد. در آنروزگار من ته دلم برايش تاسف مي خوردم كه چقدر بدبخت و جبون است اما امروز ديگر چنين فكر نمي كنم. هر خمپاره اي كه نزديك ما منفجر مي شد اين پيك دسته كه ديگر كنترل خود را از دست داده بود فقط فحش خواهر مادر مي داد به صدام. ما هم وجودش را ناديده گرفته بوديم. در همان حال هوا كم كم روشن مي شد. نماز صبح را با تيمم و به يك طرفي كه حدس مي زديم قبله است با پوتين خوانديم . دست و بدنمان هم معلوم نبود پاك باشد به هر حال بعضي از مجروحين را تكاني داده بوديم و . . . هوا كه روشن شد از حجم آتش دشمن خيلي كم نشده بود. بچه ها خوابشان مي آمد. شايد بعضي ها همان حالت چرتي هم زده بودند. هوا كه روشن شد ترسها هم كمتر شد. حالا ديگر اطراف خود را مي ديديم كه چقدربي حفاظ است با سعيد سري به بچه ها زديم. بعضي ها مجروح شده بودند.آنهايي كه مجروح بودند و مي توانستند راه بروند با راهنمايي سعيد به سمت عفب هدايت شدند. آنها كه بدتر بودند بعضي توسط برانكار چي هاي دسته كه به آنها حمل مجروح يا به اصطلاح من در آوردي خودمان(حمله به مجروح) مي گفتيم عقب فرستاده شدند. بعضي ها هم كه شديد مجروح بودند همانجا براي خودشان افتاده بود. تك و توك ماشينهايي مي آمد. بعضي ها را مي انداختند عقب وانت و وانت با سرعت زياد محيط خاكي پر چاله چوله را طي مي كرد و دور مي شد و احتمالاً همه آن مجروحها تا عقب برسند به رحمت خدا رفته بودند. از كمك بي سيم چي خودم ديگر خبري نداشتم. مقداري از جيره همراهان را به عنوان صبحانه خورديم . مقداري خرما و شكلات و پسته و بادام هم داده بودند كه آنها را خورديم. چون زمستان بود خيلي نياز به آب پيدا نكرديم. دستشوئي كردن هم كاملاً سر پائي و بدون آب بود و بعضاً چندش آور. غذا خوردن با آن دستهاي كثيف و خوني و . . . براي من كه خيلي به بهداشت فردي اهميت مي دادم سخت بود ولي عادت كرديم و ديگراحساس بدي نمي كرديم. گاهي اوقات شدت و حجم آتش دشمن كم مي شد. در حقيقت قطع شدن آتش دشمن برايمان ناراحت كننده بود زيرا نشان از شروع پاتك دشمن بود

و عنقريب بود كه نيروهاي تازه نفس دشمن در پناه تانكها و پس از يك آتش ريزي زياد به سمت ما هجوم بياورند و نيروهاي داغان و خسته را له كنند

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 22:18  توسط گنگ خوابدیده  | 

خاطرات جنگ - سال 1365- عملیات کربلای 5(مرحله دوم-بهمن ماه)



سعید تاجیک نفر سمت راست البته بعد از 23 سال

سعيد تاجیک به بچه ها دستور داد كه همگي با سر نيزه و بيلچه هاي كوچك و كلاه و هر چيزي كه دارند در دامنه خاكريز براي خود گودالي درست كنند و پناه بگيرند. البته نياز به گفتن هم نداشت . غريزه و ترس از تركش افراد را به اين كار وا مي داشت. خلاصه مقداري كه اينور و آنور مي دويديم در دامنه خاكريز در چاله اي پناه مي گرفتيم و كمي مي نشستيم. سعيد آنقدر با انگيزه و با روحيه بود و جوك مي گفت كه ما بسيار به حال مي آمديم. خودش مي گفت فردا صبح خواهيد ديد چه پدري از دشمن در مي آوريم. سعيد بيشتر دوشكا دوست داشت و آرپي جي هم مي زد. هر سلاح دسته را تا حدي بلد بود. شايد هم خوب بلد بود. در يكي از نقاط همين مسير در بالاي خاكريز داخل يك سنگر گوني ساز قرار گرفتيم. نمي دانم كي درست كرده بودند. فضايش حدود 1 متر مربع بود و اگر داخلش مي نشستيم سرمان محفوظ بود. و تمامي بدنمان حفظ مي شد. مگر اينكه خمپاره صاف مي افتاد داخل همان سنگر يا اينكه احتمالاً يك تير مستقيم تانك از روبرو دقيقاً به همان نقطه مي خورد.من و سعيد و پيكش داخل سنگر نشستيم. اين پيك آقا سعيد يك آدم مزخرف عتيقه اي بود. گويا سپاهي بود. البته تعدادسپاهیهای خوب زیاد بود. این یکی عتیقه ای بود اما و خيلي پر مدعا. حرفهاي گنده گنده مي زد. در عمليات توصيه مي شد كساني كه سپاهي هستند و نبايد لباس فرم سپاه به تن داشته باشند.اوراق هويت سپاهي هم نداشته باشند تا اگر اسير شدند شكنجه شان نكنند. دشمن راجع به سپاهيان خيلي سختگير بود و ما مي شنيديم اگر يك پاسدار اسير شود ديگه با باش در آمده است. البته بسيجي ها را هم اذيت مي كردند نسبت به سربازان و ارتشيان. ولي با سپاهيان برخورد سختي مي شد به عنوان اينكه اينها سر سپرده خميني هستند و مسئوليت ادامه جنگ بااينهاست برخورد سخت تر بود. كسي از پاسداران در عملیات لباس سپاه نمي پوشيد. مثلاً آقا مجيد محسني و يوسف سيفي و فرماندهان دسته و گروهان و گردان. اما اين فرد كه خيلي پرمدعا بود شب عمليات يك پيراهن فرم سپاه پوشيد با آرم روي سينه. هر چه ما و مسئولين گفتيم در بياورد گوش نداد و يك بحث به اصطلاح ارزشي و اعتقادي را پيش كشيد كه عشق من سپاه است من نمي ترسم كه بخواهم لباسم را در آورم. ما هم گفتيم عجب آدم شجاعي است. هنگامي كه در آن سنگر بوديم يا در مسير مي دويديم من آثار ترس را ديدم كه بر وي مستولي مي شد. تقريباً قدرت تصميم گيري و كنترل خود را از دست داده بود و زير لب به عراقيها فحش مي داد. فحش هاي خيلي ركيك به مادر و خواهر و زن و دختر صدام نثار مي كرد. سعيد مي گفت فحش نده دليلي ندارد زبانت با به هتاكي باز كني و اثري هم ندارد. ولي او فحش مي داد. دست خودش نبود کنترلش رو از دست داده بود. يادم هست كه رضا احمدي (كه بعداً در پادگان خاتم بچه ها اسمش را گذاشتند احمديblack چون سياه بود) او هم آمده بود توي همين سنگر به نظرم نیروی آزاد دسته بود در ادوات. به هر حال آمده بود و دقايقي پيش ما بود.ناگهان در بي سيم به رمز شنيدم كه گروهان روح الله سمت چپمان زمينگير شده و احتمالاً بين ما و آنها فضاي خالي وجود دارد آنها هم تقريباً حالت گمشدگي دارند با آدرسهايي كه داده مي شد چنين فهميديم. به سعيد ماموريت داده شد كه با گروهان روح الله مسئولش غلام خاوري بود دست الحاق بدهد كه هم آنها از حالت سر درگمی خلاص شوند و هم فاصله ما با نيروهاي دو گروه پر شود و فردا صبح قيچي نشويم. سعيد با اطلاعاتي كه از منطقه داشت گفت آنها حدوداً 100 متر با آخرين نفرات ما فاصله دارند . شنيده بوديم آنها حتي يك جانپناه ناقابل هم ندارند و دارند زير آتش دشمن تلف مي شوند به هيچ خاكريزي هم دسترسي ندارند.

سعيد به پيك كه نامش را نمي دانم دستور داد كه اين مسيري را كه مي گويم بگير و صد متر برو جلو به بچه هاي گروهان روح الله مي رسي خودت را به غلام خاوري معرفي كن. دست گروهان آنها را بگير و بياور تا كنار اين خاكريز و با هم الحاق حاصل كنيم. آن برادر پاسدار بظاهر شجاع تا شب قبل، ناگهان به لرزه و رعشه افتاد و گفت برادر تاجيك من زن و بچه دارم . آتش زياد است امكان ندارد من سالم برسم به آنها حتماً كشته مي شوم. سعيد گفت چي شنيدم؟ تو خودت داري براي خودت تكليف تعيين مي كني؟ بتو دستور مي دهم همين الان بروي گفت برادر سعيد بي خيال شو. زد زير گريه كه بچه من هنوز نوزاد است. من نمي خواهم بميرم. سعيد ناگهان يك نهيب وحشتناك زد و سعيد موقعي كه جدي مي شد خيلي آمرانه و قوي صحبت مي كرد شجاعت از وجودش مي باريد. داد زد فلان فلان شده بچه هاي مردم كه مثل تو زن و بچه دارند يا پدر و مادر چشم انتظار دارند وسط جهنم دشمن گير كرده اند و يكي يكي شان دارند مي ريزند زمين. آنوقت تو وايستادي جلو من از زن و بچه خودت مي گويي؟ كي برايت دعوت نامه فرستاده بود كه بيايي جبهه و بشوي پيك من مگر به آنجا رسيده ايم كه شما آدمهاي بزدل را بزور بياورند به جبهه ؟ خجالت نمي كشي كه ادعا مي كني و لباس فرم مي پوشي ميايي عمليات؟ او آرام گريه مي كرد و سرش پائيم بود. من به آرامي به سعيد گفتم من حاضرم بروم. ولي او اجازه نداد و گفت امكان ندارد تازه كمكت هم مجروح شده. حضور تو در كنار خودم مهمتر است. رضا احمدي هم كه بچه شجاعي بود به آرامي لبخند مي زد. خلاصه با نهيب بعدي سعيد تاجيك پيك وي از جانپناه خارج شده و به سمتي كه سعيد نشان داده بود در تاريكي شب و زير سفير گلوله ها ي خمپاره ها گم شد. حدود 10 دقيقه ديگر برگشت و به ما گفت آنجا كه شما گفتيد هيچكس نبود. ما هيچيك ته دلمان باور نكرديم كه او حتي ده متر هم از ما دور شده باشد ولي كسي به رويش نياورد. سعيد گفت ديگر به خدماتش نياز ندارد و گفت كه در همان سوراخ بماند.

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 23:31  توسط گنگ خوابدیده  | 

پیدا شدن سعید تاجیک


سلام

امروز پس از 23 سال تونستم یک دوست عزیز رو پیدا کنم واو کسی نیست جز شیر جبهه های جنگ یعنی سعید تاجیک.در مطالب قبلی واخیر خیلی از او یاد کردم. بعدا بیشتر توضیح می دم

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 18:32  توسط گنگ خوابدیده  | 

خاطرات جنگ - سال 1365- عملیات کربلای 5(مرحله دوم-بهمن ماه)

خلاصه آن بعد از ظهر كذايي در آن منطقه قبل از شلمچه كمي پرسه زديم. شب شام دادند و سر پايي خورديم. كم خورديم كه هنگام عمليات دچار بيرون روي نشويم. چند قرص ضد اسهال هم انداختيم بالا(قرص دیفنوکسیلات)- جيره جنگي هم در كوله پشتي مان داشتيم گفتند برويد در سنگر ها بخوابيد تا صدايتان كنيم. در يك سنگر كه من رفتم بخوابم ابعادش حدود 2 متر در 6 متر بود ارتفاع هم حدود  یک  متر يا كمتر. نمي دانم چند نفر در اين سنگر جا مي شوند ولي دقيقاً يادم هست كه ازته سنگر چسبيديم به هم و دراز كشيدم تا در ورودي كه كاملاً گلي بود چون قبلاً باران آمده بود ودقيقاً يادم هست كه اگر يكنفر خسته مي شد و در ته سنگر يك تكان مي خورد همه نفرات تا سر سنگر آخ و اوخشان درمي آمد. خلاصه امكان خوابيدن مناسبي نبود ولي فكر مي كنم يك چرت زديم. كه ما را صدا كردند حدود 11 يا 12 شب بود. بيرون آمديم و سوار وانت هايي شديم پشت هر وانت حدود 15 نفر ماشينها به خط دنبال هم راه افتادند. هيچيك چراغشان روشن نبود و معمولاً شبهاي عمليات غير مهتابي انتخاب مي شد كه دشمن بو نبرد. در آن ظلمات با ماشين هاي بدون نور حركت كرديم. بستن چفيه سفيد و ساعت ووسايل زلم زينبو دار ممنوع است. تمامي وسايل از جمله نارنجكها كه به كمر بسته مي شد و جا خشابي و . . . بطور با بند و. . . به بدن محكم مي شد كه صدا ندهد. ماشينها هم همه گل مالي بودند كه برق نزنند در روز هم استتار باشند. از آن دور دستها نورهاي سفيد بلند مي شد در حاليكه صدايش دقايقي بعد مي آمد. يعني آتش دهانه توپخانه ها يا محلي كه توپ و خماره به زمين مي خورد و آتش آن در تاريكي مطلق منطقه مي پيچيد و ثانيه هايي بعد ما صدا را مي شنيديم. به محض رويت نور ثانيه ها را مي شمرديم (1001-1002-1003-1004-000 ) و سپس عدد بدست آمده يعني تعداد ثانيه ها را در ذهنمان در عدد 330 (سرعت صوت) ضرب مي كرديم و مي فهميديم محل وقوع انفجار ياآتش توپخانه چند متر با ما فاصله دارد ما كه نمي توانستيم متوجه شويم كجا مي رويم ولي مي دانستيم در شلمچه هستيم. رسيديم به يك منطقه كه گفتند مي توانيدپياده شويد. پياده شديم و دقايقي شايد حدود نيم ساعت نشستيم دور هم بچه ها با هم صحبت مي كردند و خاطره مي گفتند. كمك بي سيم چي من در بند سري بود گويا كمي مي ترسيد. البته در دل همه آشوب بود. احساس دل پيچه داشتيم. دل پيچه بخاطر آشوب دل بودو نگراني- اسهال در اينجور مواقع شايع مي شد. نيم ساعت بعددوباره سوار ماشين ها شديم و رفتيم مقداري جلوتر پياده شديم. ديگر صداي ترق و توروق شروع شده بود معلوم بود عده اي به خط زده اند ما هم به خط و دوان دوان دويديم و رفتيم جلو خيلي راه نرفتيم يعني حدود 700،800 متر(شايد) مسير كاملا توسط دشمن به آتش خمپاره بسته شده بود صداي تيربارها كه روي سر ما كار مي كرد مي آمد. بعضي ها نيرو تركش مي خوردند و مي افتادند زمين ما مجبور بوديم سريع رد شويم و برويم جلوتر. از دهانه هاي تعدادي از سلاحهاي دشمن تيرهاي رسام به سمت ما شليك مي شد. تيرهاي رسام قرمز رنگ بودند وقتي شليك مي شدندمثل يك قطار و نوار قرمز دل آسمان را مي شكافتند به سمت ما مي آمدند. در دل احساس ترس و واهمه ايجاد مي كردند. خمپاره ها سفير كشان مي آمدند و وقتي غرش كنان نزديك مي شدند بند دلمان پاره مي شد و خيز مي رفتيم و با هر صداي انفجار آه و ناله اي بلند مي شد و بعضي ها مثل گل پر پر شده و به زمين مي ريختند. مقداري جلوتر پشت يك خاكريز زمينگير شديم با فاصله پخش شديم پشت خاكريز كه هيچ حفاظ و جانپناهي نداشت. در پشت بي سيم غو غايي به پا بود. عده اي كشف صحبت مي كردند- عده اي رمز بي سيم گروهانهاي ديگر هم با هم تداخل مي كرد. بعضاً صداي عربي و عراقيها هم پشت بي سيم ميآمد. سعيدتاجیک  كه مسئول گروهان بود بايد يكسره اينطرف و انطرف مي دويد. بقيه بچه ها پشت خاكريز زمينگير بودند. من هم مجبور بودم با سعيد بدوم.بي سيم پشت من بود و پيامها را مي شنيدم و اگر با رمز اسم ما را مي خواندند جواب مي داديم. ولي ماموريت ما تقريباً قرار بود صبح شروع شود لذا خيلي ما را صدا نمي كردند فقط گاهي اوقات بي سيم چي گردان از ما موقعيت را به رمز مي پرسيد و من هم از سعيدتاجیک مي پرسيدم و او مي گفت بگو مثلاً كنار فلان خاكريز يا كانال هستيم. من هم با رمزي كه از اوضاع منطقه بلد بودم و حفظ بودم پاسخي مي دادم. سيفي بي سيم چي فرمانده گردان بود ولي خيلي چيزي يادم نمي آيد از او. در آن اوضاع شلوغ و پلوغ و صداهاي وحشتناك انفجارات خيلي سخت بود كه صداي بي سيم را مفهوم بشنوم. به هر حال يكسره سعيد مي دويد از اين طرف اول حريم ما تا آخر حريم كه حدود 200،300 متري بود يا بيشتر و كمتر. چون تاريك بود و منطقه تماماً چاله چوله بود هي زير پايمان خالي مي شد و زمين مي خورديم. تقريباً مرگ از يادم رفته بود. سعيد تاجیک كه خيلي شجاع بوديكسره مي رفت بالا سر بچه هاي دسته و دلداريشان مي داد و سپس در تاريكي از ديد آنها گم مي شديم. رفت و آمد ما بسيار در دل بچه ها اميد ايجاد مي كرد. زيرا بچه ها با فاصله و يكي دو نفر ي پشت خاكريز بودند و نفرات طرفين خود را نمي ديدند زيرا شايد حدود 10 متر با هم فاصله داشتند يا بيشتر و در صداي انفجار و تير و هيچكس صداي ديگري را نمي شنيد بچه ها از ديدنمان شاد مي شدند من خودم در آن زمان مسئله مرگ را براي خود حل كرده بودم و مي گفتم به هر حال اگر مقدر باشد كه اينجا پايان كارمان باشد تير و تركش به ما مي خورد و مي رويم. تا زماني هم كه مقدر نباشد اتفاقي نمي افتد. راستي كمك بي سيم چي من و همچنين پيك دسته هم همراه ما مي دويدند. پيك وظيفه اش اين بود كه پيغامي را از سعيد بگيرد و به افراد سريعاً برساند يا در صورتيكه مسئولين گروهانها وگردان درخواست اطلاعاتي كردند كه پشت بي سيم نمي شد داد (به علت امنيتي) يا اگر لازم بود بين دو گروهان و دسته دست الحاق داده شود پيك وظيفه داشت اين فواصل را بدود و برود و برگردد. كمك بي سيم چي من هم براي اين بود كه اگر من تركش يا تير خوردم او وظيفه مرا به عهده بگيرد. ناگهان يك خمپاره در نزديكي ما زمين خورد و كمك من تركش خورد. سر و صدايش در آمد. او را كنار چند نفري كه در بالاي خاكريز بودند گذاشتيم. ولي زخمش خيلي عميق نبود

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 22:19  توسط گنگ خوابدیده  | 

یا امام رضا ادرکنی


+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 17:48  توسط گنگ خوابدیده  | 

حالات روحي صدام در زمان جنگ تحميلي از زبان شاه حسين اردني

صدام با افتخار من گفت : "من (صدام) به کمک هيچ کشور عربي براي فتح ايران نياز ندارم، روح سعد بن ابي وقاص در من حلول کرده است و بار ديگر، با اقتدار شکستي تاريخ‌ساز را عليه فارس‌ها آغاز خواهم کرد"..صدام پس از حمله به کويت به او گفته بود که به اين دليل از پوشيدن لباس نظامي پس از فتح کويت خودداري کرده که در جنگ با اين کشور، مردي را در برابر خود نمي‌بيند و آنچه باعث شد، او لباس نظامي در جنگ برابر ايران بپوشد، اين بود که با مرداني بسيار آهنين و جنگي رودرو بودم.
صفحات گوناگون حماسه دفاع مقدس ايران، آکنده از برگ‌هاي زريني است از حماسه دلاوري‌هاي رزمندگانی که دشمن را در هشت سال مقاومت و ايثار، همواره به انفعال افکنده و آنان را وادار کردند تا به درماندگي خود اعتراف نمايند.

به گزارش خبرنگار «تابناك»، با سقوط خفت بار صدام و افشاي هزاران زاويه پنهان و آشکار رخدادهاي جنگ تحميلي، آنچه امروز ديده مي‌شود و در برابر چشم جهانيان قرار گرفته است، اقرار دشمنان به توانايي‌هاي مردان مردي است که دوره‌هاي عالي جنگ را پشت سر نگذاشته، همه پيش‌بيني‌ها و محاسبات دشمنان را باطل کرده و حماسه‌اي سترگ از خود و ملتي سرافراز به جاي گذاشتند.

دکتر "الجنابي"، محقق عراقي در گفت‌وگو با «تابناک»، بخش‌هاي ناگفته و جديدي از واقعيات جنگ تحميلي هشت ساله صدام علیه ایران را بيان کرد.


"الجنابی" در آغاز این گفتگو گفت: شاه حسين اردني، همواره در تلاش بود، پس از پيروزي انقلاب اسلامي ايران، خود را در کنار رژيم بعثي صدام قرار دهد. او که پيش از انقلاب اسلامي از شاه ايران کمک‌هاي نقدي و غير نقدي دريافت مي‌کرد، در آن شرایط براي اداره امور کشور خود، دست نياز به سوي صدام دراز کرد.

تصوير معروف کشيدن توپ توسط وي و صدام عليه مواضع رزمندگان و شهرهاي بي‌دفاع ايران، يادآور يکي از اين خوش‌خدمتي‌ها در برابر صدام و دلار‌هاي نفتي عراق بود.


به گفته "الجنابی"، شاه حسين در بيان آغاز جنگ تحميلي مي‌گويد،صدام با افتخار، تلفني به من گفت : "من (صدام) به کمک هيچ کشور عربي براي فتح ايران نياز ندارم".

او به حسين اردني گفته بود:" روح سعد بن ابي وقاص در من حلول کرده است و بار ديگر، با اقتدار شکستي تاريخ‌ساز را عليه فارس‌ها آغاز خواهم کرد."

این پژوهشگر عراقی در ادامه افزود: حسين اردني همچنین يادآور شده است که صدام از هر گونه توهين به ملت بزرگ ايران دوري نمي‌کرد و همواره در ديدارهايش با وي و سران خود فروخته عرب به اين مسايل اشاره مي‌کرد.

در بخش‌هاي ديگري از اين ناگفته‌هاي دوران جنگ تحميلي، وي نقل مي‌کند که، صدام پس از روبه‌رو شدن با نيروهاي ايراني در آغاز جنگ تحميلي از مقاومت سنگين آنها در تعجب بوده و در نخستين ديداري که صدام با پادشاه اردن در بغداد داشته است، به حسين اردني گفته است،" در محاسباتش دچار اشتباه شده، اما مي‌کوشد آنها را رفع کند".

وي با اشاره به اين که صدام از ضربات کوبنده نيروي هوايي ايران، دچار شگفتي شده، صدام را چهار هفته پس از آغاز جنگ بسيار ملتهب و نگران ديده است.

پادشاه وقت اردن در بخش دیگری از خاطراتش گفته است : "اين وضعيت صدام با يک سال پس از جنگ تحميلي و با آغاز حملات ايراني‌ها بيشتر شد، به گونه‌اي که در این مدت، بيش از 65 درصد نيروي هوايي عراق نابود شده و در نبرد در دريا، توان عراق کاملا از بين رفته بود. همچنين صادرات نفت اين کشور، دچار مشکل شديدی بود و او از من خواست که بندر عقبه اردن را براي صادرات نفت و واردات سلاح و کالا به عراق در اختيار حکومت وي گذارم."

حسين اردني در بيان حالات صدام در جريان عمليات کربلاي 5 مي‌نويسد: "هجوم ايراني‌ها براي گرفتن بصره، صدام را به شدت پريشان کرده بود، به گونه‌اي که او براي نخستين بار پس از آغاز جنگ تحميلي از عراق بيرون رفت و چند ساعتي را در نشست اضطراري سران عرب که براي اين عمليات تشکيل شده بود، در «فاس» مراکش گذراند. در اين باره بايد گفت، اضطراب وي به اندازه‌اي بود که من و حسني مبارک، به ديدارش در بغداد رفتيم؛ او شکست سنگيني در کنار شهر بصره خورده بود.

صدام به ما گفت که خود براي کنترل عمليات به بصره رفته است. ايراني‌ها به اندازه‌اي سريع عمل کرده بودند که همه خطوط پدافندي شکسته شده بود. او در آنجا مجبور به اين اعتراف شده بود که اکنون نه تنها گلوي حکومتش بلکه گلوي حکومت بسياري از کشورهاي عربي به دست ايرانيان به شدت فشرده شده است."

"الجنابی" به نقل از شاه حسین می گوید: در آنجا حسنی مبارک از وعده ارسال سلاح و نيرو و کمک‌هاي نظامي ارتش مصر در عمل به صدام خبر داد و من نيز سه گردان پشتيباني را به همراه مهمات کافي در اختيار ارتش عراق گذاشتم و اينها همه در حالي بود که خود شاه حسين نيز به آن اعتراف و آن را به صدام گوشزد مي‌کند که نگران پيروز‌ي‌هاي ايرانيان است.

وی افزود: و به اين ترتيب، صدام از همراهي شاه حسين بسيار سپاسگزاري و از اين که اردن با همه امکانات در کنار او و حکومتش است، قدرداني مي‌کند و مي‌گويد که پس از جنگ جبران خواهد کرد و ادامه داده بود که به نظر من، از هر گونه سلاحي براي پيشروي به ايرانيان بهره برده است. به علاوه حسين اردني با کوله‌باري از نوکري استعمار اين جهان را ترک کرد.

نکته ديگر آن که صدام، خصوصي به او گفته بود ايرانيان مرگ را همچون آهن‌هاي ذوب شده در دستان خود نرم مي‌کنند و با چشم پوشي از جان خود، آگاهانه به استقبال مرگ رفته و مواضع ما را مورد تهاجم قرار مي‌دهند.
به اين ترتيب، پايان جنگ براي صدام به قول شاه حسين يک تولد دوباره بوده که وي را با آرامش بر حکومت خونريزش مستولي کرده است.


دکتر "الجنابي" مي‌افزايد: اسناد بسيار بي‌شماري از خيانت‌هاي شاه حسين به ملت عراق و همکاري وي با صدام و جنايت عليه ايران اسلامي موجود است که بسياري از آنها در کتابخانه ملي و سلطنتي اردن و در آرشيو سلطنتي اين کشور موجود است. وي خيانت را تا به آنجا رسانده بود که زمينه انتقال منافقين از خاک اردن را فراهم کرده بود.

گفتني است، صدام براي نخستين بار پس از حمله به کويت تلفني به شاه حسين گفته بود که به اين دليل پوشيدن لباس نظامي پس از فتح کويت خودداري کرده که در جنگ با اين کشور، مردي را در برابر خود نمي‌بيند و آنچه باعث شد، او لباس نظامي در جنگ برابر ايران بپوشد، اين بود که وي با مرداني بسيار آهنين و جنگي رودرو بود.
+ نوشته شده در  جمعه سوم مهر 1388ساعت 1:2  توسط گنگ خوابدیده  | 

مطالب قدیمی‌تر