دوستانم در تخريب
ادامه خواهم داد
فعلا نام چند تا از دوستانم در تخريب مهندسي سپاه منطقه ۸ خوزستان ولرستان
شهيد بهادري، محمود اسدزاده، حسن آلكرد، دهانزاده، شهيد مقدم، مجتبي چيت ساز، مهدي كريمي، حسين اسكندري، شهيدجاسم عنافچه،
ادامه دارد
اینها خاطرات یک بسیجی خالی است. یعنی نه فرمانده بوده ونه عالیرتبه. فقط یک بسیجی
ادامه خواهم داد
فعلا نام چند تا از دوستانم در تخريب مهندسي سپاه منطقه ۸ خوزستان ولرستان
شهيد بهادري، محمود اسدزاده، حسن آلكرد، دهانزاده، شهيد مقدم، مجتبي چيت ساز، مهدي كريمي، حسين اسكندري، شهيدجاسم عنافچه،
ادامه دارد
.....يادم آمد كه جاده شوشتر چقدر نا امن بود(به ما اينطور مي گفتند)بطوريكه ما ها كه غريب بوديم مي ترسيديم سايرين و در راه مانده ها را سوار ماشين كنيم. يكروز من و راننده با هم از اهواز به سمت پادگان مي آمديم حدود ظهر بود. جاده خيلي خلوت بود. ماشين هم سرعت زيادي نداشت ناگهان در فاصله مثلاً دويست متر ديديم يك مرد دراز به دراز روي عرض جاده مقابل ماشين ما خوابيده روي آسفالت. راننده به سرعت زد به روي ترمز و خلاصه قبل از رسيدن به فرد، ماشين ايستاد. فرد از روي زمين بلند شد و التماس كنان گفت مرا هم با خودتان ببريد. من مردم هر چقدر اينجا ايستادم و التماس كردم كسي مرا سوار نكرد. چاره اي نداشتم اينكار را كردم كه يا مرا بكشيد يا بايستيد و مرا سوار كنيد. راننده ما(رضا رزاقي) خيلي عصباني شد و شروع به فحش و دري وري به مرد كرد. خيلي عصبي بود. آخر ش هم گفت امكان ندارد ترا ببرم. هر چه فرد التماس كرد منهم از وي خواستم كه او را سوار كنيم قبول نكرد به هر حال آن بدبخت آنجا كنار جاده ماند.
بگذريم- در آن تابستان كه در تخريب بوديم مدتي با مسعود منتظميان كه حالا دوست صميمي مان بود رفتيم منزل آنها در آبادان. ادامه دارد. دنبال بقيه اش مي گردم نميدانم تايپ شده يا نه؟
.....اينها را در آن قبر حس مي كني و ميلت به دنيا كم مي شود آنوقت قبول خطر و جنگ و جبهه و شهادت آسان مي شود. ديگر دنيا طلبي تا حدودي عقب مي رود. يادم هست آنروزهاي پس از عمليات من آشكار غمناك بودم و از اينكه زنده هستم ناراحت بودم و خود را سرزنش مي كردم كه چرا شهيد نشدم. من خيلي قصد ندارم كه روي اين موضوع تحليل كنم كه آيا اين فكر درست است يا نه؟آيا شهادت هدف ما بود يا بايد مي جنگيديم تا زندگي در جريان بماند. اينها بحث ديگري است من فقط به خاطرات و طرز تفكر خودم از آن روزگار مي پردازم.
آنقدر در غم فراغ دوستان شهيد مثل اميري و سايرين كه كمتر با آنها رابطه داشتم مي سوختم كه تصميم گرفته بودم حتماً .....
لينك ادامه مطلب را دنيال كنيد
.......خلاصه مدت ديگري آنجا بوديم. يادم هست ماه رمضان را آنجا بوديم. مدت زيادي از ماه رمضان را در همان اردوگاه كه از پادگان امام حسين چند كيلومتر فاصله داشت قصد كرديم و روزه گرفتيم. چون صحبت حد ترخص و اين صحبت ها مطرح بود گفتند آنجا خارج از حد ترخص است بايد قصد كنيد و بمانيد. يادم هست هوا گرم شده بود شايد ارديبهشت ماه بود. نمي دانم.هوا بشدت در بيابان گرم بود. ما هم در كانكس زندگي مي كرديم. خيلي خيلي سخت مي گذشت. با اينكه كاري نداشتيم ولي زندگي در بيابان و كانكس حال گيري بود. موتور برق داشتيم ولي جواب كولر گازي را نمي داد. كولر آبي هم نمي شد استفاده كرد چون هوا شرجي بود.
دكمه ادامه مطلب را كليك كنيد
آنجا بود كه فهميدم هدايتي هم به شدت مجروح شده است. مدتي بعد او هم از استعلاجي آمد و مثل ما آنجا مداوايش را ادامه داد. به هر بهانه اي به ياد شهداء جمع مي شديم و دعا ي توسل و كميل و نوحه خواني راه مي انداختيم و يك شكم سير گريه مي كرديم و راحت مي شديم..
بدبختانه من دير گريه ام مي گرفت و هميشه فكر مي كردم كه مال قساوت قلب است و ناخالص بودنم است. و الا چرا سايرين زار مي زنند. البته خيلي ها فقط دادو فرياد مي كردند ولي گريه اي ما نمي ديديم و چشمشان هم قرمز نمي شد. بعدها به منزل شهيد رضا اميري رفتيم و مادرش برايمان صحبت كرد. رضا اميري را گفتم كه از ما جدا كردند و بردند به منطقه ديگري نمي دانم چه بر سرش آمد و هيچيك از همراها نش را هم نديدم. فقط مي دانم در طلائيه شهيد شد. جنازه اش به تهران برگشت.
صدها صفحه مطلب دارم براي نوشتن- اما فقط بدر دل خودم مي خورند
سال ۱۳۸۸ مبارك
دوباره مي خوام بنويسم. به اميد خدا
بعد از چند روز تعطیلی پشتمون حسابی باد خورده. از فردا باید بریم سر کار. هرچند ما در منزل هم همیشه سر کار هستیم . بیچاره امیر حسین داره ۱۲ صفحه از کارهای پروژه کاری منو تایپ می کنه. البته بهش مزد میدم.
یا علی. الهی به امید تو
ره آورد سفر روز شانزدهم خردادماه ۸۷ به آلاشت مازندران
نمای بیرونی موزه مردم شناسی آلاشت یا در حقیقت منزل وزادگاه رضا شاه پهلوی
داخل منزل رضا شاه
منزل رضاشاه مزین به پرچم جمهوری اسلامی![]()
اینهم نمای مزل رضا شاه از سمت حیاط